مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
خانه » شعر و داستان

شعر و داستان

فروش ویژه ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر
این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه سبز گستر ارائه می شود. ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 45.000 تومان

داستان ترسناک آقای مت و سگ خندان

داستان ترسناک آقای مت و سگ خندان

سلام من‌مت هستم رییس یک مجله هفتگی خونگی.
ما مجله‌ موفقی داریم و من دنبال یه نویسنده بودم که روزانه متن ها و نوشته هاشو برام ایمیل کنه.
چند روز پیش با یه نویسنده اشنا شدم به اسم ماریا…یه خانوم جوان و موقر..
قرار شد چند وقت ازمایشی کار کنه تا به قرارداد مشخصی برسیم .

ادامه مطلب

داستان یک واژینیسم و ترس از نزدیکی

داستان یک واژینیسم و ترس از نزدیکی

من تا پارسال مشکل تلخ واژینیسم داشتم که خیلی بابتش سختی کشیدم، افسردگی گرفته بودم و زندگی‌ام در حال پاشیدن بود. اما بالاخره تحت درمان سکس‌تراپیست بهش غلبه کردم و درمان شدم و شیرینی زندگی زناشویی رو چشیدم.

ادامه مطلب

داستان دلقک غمگین

داستان دلقک غمگین

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

ادامه مطلب

شانتی دوی دختری که دوباره به دنیا آمده است

شانتی دوی دختری که دوباره به دنیا آمده است

جوانى ادعا مى كرد كه قبلاً هم زندگى كرده است… و دانشمندان شكاكى كه او را تست مى كردند شكست را با تلخى تمام پذیرفتند. این موردى بود كه نه قادر به توصیف و توضیح آن بودند و نه مى توانستند آن را تكذیب كنند.

ادامه مطلب

داستان واقعی احضار جن و اتفاقات ترسناک

داستان واقعی احضار جن و اتفاقات ترسناک

یکی از دوستام تو اینترنت(که البته شیطان پرست هم هست)
روشی برای احضار جن بهم داد که بهتر میدونم اینجا نزارمش، هدف از این احضار هم این بود که اطلاعاتمو درمورد جن ها افزایش بدم، رفتم توی حموم و کارایی که گفته بود رو انجام دادم.

ادامه مطلب

داستان ترسناک واقعی اثر انگشت روح

داستان ترسناک واقعی اثر انگشت روح

پسر عموی بزرگم خانه ای را خرید و آن را بازسازی کرد. آن خانه در سال ۱۸۷۰ ساخته شده بود و از اوایل ۱۹۹۰ تا به حال کسی در آن اقامت نداشت، یعنی درست از همان زمانی که مالکش یک پزشک بود و درگذشت. مطب و داروخانه آن دکتر در پشت خانه واقع شده بود. یک سوئیت سرایداری هم کنار خانه قرار داشت.

ادامه مطلب

داستان دخترک کبریت فروش

داستان دخترک کبریت فروش

هوا خیلی سرد بود و برف می بارید . آخرین شب سال بود.
دختری کوچک و فقیر در سرما راه می رفت. دمپایی هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود دمپایی هایش از پایش درآمدند. ولی تنوانست یک لنگه از دمپایی ها را پیدا کند…
پاهایش از سرما ورم کرده بود. مقداری کبریت برای فروش داشت ولی در طول روز کسی کبریت نخریده بود.
سال نو بود و بوی خوش غذا در خیابان پیجیده بود… جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتی بک کبریت بفروشد و می ترسید پدرش کتکش بزند.
دستان کوچکش از سرما کرخ شده بود شاید شعله آتش بتواند آنها را گرم کند.
یک چوب کبریت برداشت و آن را روشن کرد ، دختر کوچولو احساس کرد جلوی شومینه ای بزرگ نشسته است پاهایش را هم دراز کرد تا گرم شود اما شعله خاموش شد و دید ته مانده کبریت سوخته در دستش است.
کبریت دیگری روشن کرد خود را دراتاقی دید با میزی پر از غذا. خواست بطرف غذا برود ولی کبریت خاموش شد
سومین کبریت را روشن کرد ، دید زیر درخت کریسمس نشسته ، دختر کوچولو می خواست درخت را بگید ولی کبریت خاموش شد.
ستاره دنباله داری رد شد و دنباله آن در آسمان ماند.
دختر کوچولو به یاد مادربزرگش افتاد . مادربزرگش همیشه می گفت: اگر ستاره دنباله داری بیافتد یعنی روحی به سوی خدا می رود . مادر بزرگش که حالا مرده بود تنها کسی بود که به او مهربانی می کرد.
دخترک کبریت دیگری را روشن کرد. در نور آن مادر بزرگ پیرش را دید . دختر کوچولو فریاد زد :‌مادر بزرگ مرا هم با خودت ببر.
او با عجله بقیه کبریتها را روشن کرد زیرا می دانست اگر کبریت خاموش شود مادر بزرگ هم می رود. همانطور که اجاق گرم و عذا و درخت کریسمس رفت.
مادر بزرگ دختر کوچولو را در آغوش گرفت و با لذت و شادی پرواز کردند به جایی که سرما ندارد.
فردا صبح مردم دختر کوچولو را پیدا کردند. در حالیکه یخ زده بود و اطراف او پر از کبریتهای سوخته بودند.
همه فکر کردند که او سعی کرده خود را گرم کند ،‌ولی نمی دانستند که او چه چیزهای جالبی را دیده و در سال جدید با چه لذتی نزد مادر بزرگش رفته است.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است