هنر ما را به گونه اي رويايي از درد هستي رها مي سازد.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶
خانه » ادبیات » داستان » جدیدترین خاطره ی بارداری و زایمان طبیعی از مامانی
ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

جدیدترین خاطره ی بارداری و زایمان طبیعی از مامانی

جدیدترین خاطره ی بارداری و زایمان طبیعی از مامانی

امشب میخوام بعد از تقریبا سه ماه خاطره ی زایمانم رو بگم اول از همه این رو بگم که هرکسی شرایط خاص خودش رو داره و باید زایمانش باتوجه به بدن ش باشه.

 

بخش اول

من ۲۳ساله بودم وتقریبا دوسال بود ازدواج کرده بودم دلمون میرفت واسه بچه به خاطر همین وداشتن شرایطش تصمیم گرفتیم بچه دار شیم
باهم سفر کربلا و مشهد رفتیم و از معصومین خواستیم کمکمون کنن که خدا بهمون فرشته کوچولو بده
تقریبا سه ماه اقدام بودم خیلی استرس داشتم که نکنه مشکل داشته باشیم
ما خیلی به قمر درعقرب حساس بودیم به خاطر همین دوماه اول باردار نشدم فروردین که شد وقتی پریود شدم خیلیییی تو ذوقم خورد
وقتی که دوباره شروع کردم نماز خوندن از حضرت علی خواستم که روز تولدش موعدم میشه جواب آزمایشم مثبت بشه و دیگه پریود نشم
اون ماه فهمیدیم مادربزرگم سرطان داره به شوهرم گفتم من اصلا شرایط روحی ش رو ندارم فعلا بیخیال شیم من آمادگی شو ندارم
قرار شد از ماه بعد دیگه جلوگیری داشته باشیم
نزدیک موعدم شد سینه هام به شدت درد میکرد
و حالت های پریود شدن رو داشتم فک میکردم هر لحظه شدم از دلدرد شبا از خواب بیدار میشدم
اصلا فکر نمیکردم حالت های بارداریه
موعدم شد اومد نی نی سایت توی یکی از تاپیکا علایم خودم رو دیدم که باردار بوده یواشکی رفتم آزمایش دادم بعد از کلاس دانشگاهم رفتم جواب ش رو گرفتم
باورم نمیشد مثبت بود
انشالله قسمت همه ی منتظرا بشه احساسی رو اون روز تجربه کردم که تو عمرم نکرده بودم تو دنیا هیچ چیز به اندازه ی اون خبر شادم نکرده بود از قبل یه جعبه آماده کرده بودم که خبر اومدن نی نی رو با اون به شوهرم بدم سر راه کیک خریدم رفتم خونه رو مرتب کردم میز چیدم دوربین کار گذاشتم شوهرم از در تو اومد فکر کرد به مناسبت روز پدر جشن گرفتم وقتی کادوش رو باز کرد.

 

بخش دوم

باتعجب پرسید نکنه حامله ای گفتم آره خیلی خوشحال شد من روز پدر خبر پدرشدنش رو بهش دادم
اون شب به مامانم گفتم به مناسبت روز پدر جشن گرفتم بیان اوناهم اومدن واسه تک تک شون دوربین کارگذاشتم خیلی جالب بود داداشم از خوشحالی گریه کرد
مامانم قهقه زد خیلی برای روحیه اش تو اون شرایط خوب بود چون مادربزرگم حالش خیلی بد بود
پدرم تبریک گفت
من هفته ی پنج شدم سرماخوردگی شدید گرفتم طوری که سرم واجب شدم
مادرم چون پیش مادربزرگم بود نمیتونست پیشم بیاد دوران سختی بوذولی خداروشکر گذشت
اوایل خرداد بود دقیق روز نیمه ی شعبان مادربزرگم فوت کرد
من تازه دوماه رو تموم کرده بودم توی مراسم همه هوامو داشتن و میدونستن
بارداری خوبی داشتم مشکل خاصی نداشتم
تا اینکه هفته ی۲۸شدم یه شب حالت های اسهال داشتم دلپیچه ی شدیدی داشتم که میگرفت و ول میکرد ترسیدم نکنه انقباض زایمانه به بیمارستان نزدیک خونه مون رفتیم
تب و لرز شدید گرفتم
اونجا گفتن باید بری بیپارستان دیگه قسمت عفونی به یکی از بستگانم زنگ زدیم که پزشکه گفت اصلا اونجا نری که بستری شی کلی بیماری عفونی میگیری
رفتیم درخونه شون آزمایش نوشت تا معلوم شه مشکل چیه خلاصه من یه عفونت روده ای گرفتم کلی تو خونه درد کشیدم و دارو مصرف کردم یه هفته ای خونه ی مامانم بودم
وقت زایمانم شد دکترم ماه آخر بارداری من رفت مرخصی و مارو به دکتر دیگه معرفی کرد
خلاصه دکتر معرفی شده بیمارستانی که من میخواستم زایمان کنم نمیتونست زایمان کنه
من باید۷دی زایمان میکردم
روز۲۹آذر شد من کمی موکوس دفع کردم کمی هم کمرم درد میکرد
یادم رفت بگم دکتر که معاینه ام کرد گفت لگن ت واسه زایمان عالیه دهانه ی رحم ت هم نرم شده
شب شد دل درد مثل پریود خفیف داشتم تا صبح راه رفتم
انواع توصیه های طب سنتی هم خوردم.

 

بخش سوم

نزدیک اذان صبح شد رفتم دستشویی دیدم خونریزی دارم مامانم که پیشم اومده بود بیدار کردم گفتم بریم بیمارستان از زیر قرآن رد شدم و عکس انداختیم که بریم بیمارستان
بیمارستانی که میخواستم برم خصوصی خصوصی بود
نگهبانش خواب بود بیدارش کردیم.
رفتیم در زایشگاه معاینه که شدم گفت یک فینگر آزاد دنیارو تو سرم کوبیدن فک میکردم این همه دردی که کشیدم الان حداقل سه سانت م
گفتن دوباره ظهربیا معاینه شو
خلاصه دردام بیشتر میشد و میگرفت و ول میکرد
من بیمارستان روزی چند بار میرفتم میگفتن همون یه فینگر درکنارش لک و خونریزی هم داشتم
شبا اصلا نمیخوابیدم
شد دو دی که دردام تو خونه شدید شده بود شوهرم میگفت الان وسط خونه میزای پاشو بریم من میگفتم خسته شدم میدونم که همونه نمیام بزور بردنم بیمارستان همون یک سانت بود اصلا پیشرفت نمیکردم
یکی از دکترای معروف شهرمون فامیل مادرم بود که متخصص زنانه رفتیم پیش اون مرد هم هستش گفت تو بیمارستان خصوصی اصلا به ما اجازه ی سزارین نمیدن بری دولتی راحت تره
رفتم دولتی اونجام خواهرشوهرم آشنا داشت با زایشگاه و متخصص زنانش صحبت کرد گفتن امکان نداره
تصمیم گرفتم مامای خصوصی بگیرم که هم معروفه هم فامیل دور پدرشوهرمه
بعد از ظهرش رفتم پیش اون دهانه ی رحمم رو تحریک وحشتناک کرد از دردش میخواستم جیغ بکشم ولی چون تو مطب بود و بیرون مرد بود خجالت کشیدم
دیگه دردای وحشتناک من شروع شد شبهای دیگه میذاشتم مامانم و شوهرم بخوابن ولی اون شب مرتب زیر دوش آبگرم میرفتم و شکمم رو شوهرم سشوار میگرفت
دردام میشد در حد پریود
خلاصه دیگه ۹صبح شد که از درد زمین و زمان رو چنگ میزدم به شوهرم گفتم زنگ بزن به مامام زنگ زد گفت بیارش مطب منم میام رفتیم مطب معاینه کرد گفت همون۱/۵-۲سانت میخواستم خودمو دیگه بکشم.

 

بخش چهارم

رفتیم با ماما خونه مون اونجا ماساژم میداد دست هاش خیلی قوی بود ماساژش طول انقباض هارو کم میکرد
دیگه تو خونه جیغ میکشیدم معاینه که کرد
گفت شدی ۳سانت تا بریم بیمارستان ۴سانت شدی
ساعت۱۲/۵بود
من انقدر خوشحال شدم تو اون حال که نگوو
هر جور شده بود حاضر شدم
روز سوم دی بود
توی معاینه ها بهم میگفت یه گیری هست که بچه ات پایین نمیاد ورزش های مخصوص میداد روی توپ می نشستم رفتیم یه بیمارستان خصوصی دیگه اونجا بستری شدم
واقعا پرسنل عالی و خوش برخوردی داشت
خلاصه دستگاه بهم وصل کردن که هم انقباض هارو نشون میداد هم ضربان قلب بچه رو ساعت سه شد من ۹سانت شده بودم
مرتب مامای بیمارستان و خودم معاینه ام میکردن
جیغ های وحشتناک میکشیدم و مامام دعوام میکرد اصلا دست خودم نبود
مامای بیمارستانم گفت که یه گیری داری
بریم اتاق زایمان تا اونجا معاینه ات کنم
رفتم اونجا
گفت با انقباض هات زور بزن اصلا ر
جوونی واسم نمونده بود چون صبح تو خونه از درد بالا آوردم
بعد از هر انقباض لرز وحشتناکی میکردم که مامام میگفت من تا به حال به این شدت کسی رو ندیدم
زنگ زدن دکتر آنکال بیمارستان اومد از دکترای معروف شهرمون بود شانس من
در ضمن اون روز تو زایشگاه کسی نبود جز من و کادر مهربون و خوبی بود که یک لحظه تنهام نذاشتن
دکتر گفت برو تخت زایمان ببینم مشکل از چیه رفتم داشت معاینه ام میکرد که یهویی دیدم جیغ کشید بگو اتاق عمل رو آماده کنین سزارین
میخواستم اون لحظه خودم رو بکشم دنیا رو سرم خراب شد این همه درد کشیدم و سزارین
یهو گفت به سزارینم نمیرسه
ماسک اکسیژن رو دهنم گذاشتن جیبییغ میکشید عمیق نفس بکش
نگو ضربان قلب بچه ام همین طور داره افت میکنه
اون لحظه انقدر درد داشتم چند نفر خودشون رو انداخته بودن روم هیچی نمیفهمیدم.

 

بخش پنجم

فقط خدا رو صدا میکردم که کمکم کن نا امیدم نکن
احساس کردم دکترم برش زد ولی انقدر درد داشتم درد حس نکردم
داد میزد وکیوم
وکیوم آوردن شانس من خراب شده داشتن درستش میکردن
یه آقایی از اتاق عمل اومد تو خیلی بهم برخورده بود خجالت میکشیدم
یهو از خانم دکتر اجازه گرفت اون اومد خودش رو انداخت روم و شکمم رو فشاررمیداد
یهو دست خانم دکتر تو آسمون بچه ام رو دیدم ماسکم رو برداشتم میپرسیدم زنده اس؟؟؟
زنده اس گفتن آره؟؟
بچه رو تخت کنارم گذاشتن تمیزش میکردن که صدای گریه اش رو شنیدم
تازه گفتن پاشو بریم اتاق عمل واسه بخیه
تو راهرو اتاق زایشگاه و اتاق عمل واسم سوند گذاشتن با تخت رفتم اتاق عمل چندتا مرد جابه جام کردن دستگاه بهم وصل کردن از کمر سر شدم خانم دکتر یک ساعت و نیم دقیق من رو بخیه کرد
چشمتون روز بد نبینه من رو یک روز تو زایشگاه گیر دادن و بخش نمیفرستادن انقدر که بخیه خورده بودم
نمیتونستم تکون بخورم
با کلی شیاف و مسکن بزور دردم کم میشد
من سه روز بیمارستان بستری بود
از تخت که بلند میشدم واسه دستشویی سرم گیج میرفت
تا نزدیک یک ماه نمیتونستم بشینم
خلاصه خیلی سختی کشیدم تا روبه راه شدم
ولی خدا رو هزار بار شکر میکنم که بهم لطف کرد این فرشته رو ازم لحظه ی آخری نگرفت
دخترم مبینا با وزن۳/۴۷۰به دنیا اومد
شکل خودمه
الان تو بغلمه داره شیر میخوره
انشالله همه ی منتظرا با یک زایمان راحت این لحظات رو تجربه کنن.

امتیاز 5.00 ( 1 رای )

کد امنیتی *

برای افزودن روی شکلک کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است