به عهد و پیمان خود وفا کنید (قران کریم)
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه » ادبیات » داستان » داستان عشق الهام و هستی

داستان عشق الهام و هستی

داستان عشق الهام و هستی

درست تابستون کلاس چهارمم ما منتقل شدیم مشهد. قبل اومدنمون پدرم چندباری اومد و هربار بی نتیجه ازقبل واسه گرفتن خونه اخرنتیجه تحقیقاتش این بود که بهتره همگی باهم بریم چون محلات مشهد متنوع ومختلف تر ازهمدان بود با قیمت های متفاوت گفت بهتره مامانمم هم قیمت هم مدل و هم محله رو ببینه.

بخش اول

بخاطر همین وقتی رسیدیم مسافرخونه موندیم وقراربودیم ۱هقته بعد وسایلمون و بفرسته عموم.خلاصه مامانم و بابام هرروز دنبال خونه بودن و اخر تونستیم ی خونه حیاط دار ویلایی جای نسبتا خوب بخریم و دنبال ثبتنام مدرسه رفتیم.داداشم هنوز ۲سالش بود بهرحال گذشت و من توی همون روزهای اول متوجه دختری شدم ک ازهمه ساکت تر و منزوی تر بود چهره اش اصلا جلب توجه نمیکرد بهرحال افریده خدا بود اما طفلکم خوشگل نبود اصلا نبود ولی خواستنی بود بقول ما چهره اش گرم بود جذبت میکرد.من یکمی لهجه داشتم و اکثر خوششون میومد ک کجایی هستین بیا پیش من بشین واینا اما ترجیح دادم پیش این دختر مظلوم بشینم ب اسم الهام
اصلا استقبال نکرد و خواست خودشو خشک نشون بده منم پرررو گفتم دوست دارم کنارتو بشینم اخه فکرکنم فقط منو تو تنهاییم بقیه باهم اشنان.یهو پرید بهم ک من تنهانیستم اتفاقا اکثرا دوستای پارسالم هستن توام هرجا دلت میخواد بشین سرشو گذاشت رو میز منم حرفی نزدم هنوز یادمه روز اول دوستیمون چقدر سرد و خشک بود و تو دل نرو
روزهاگذشت و منو الهام باهم دوست تر شدیم رفت و رفت تا کم کم ازخودش گفت زندگیشون فهمیدم اونا تومحل ما زندگی میکنن دقیقا تو کوچه ما اما اخرکوچه پدرش ازکارافتاده نبود ولی کار نمیکرد هنوزم نمیکنه سالم جوون ولی کارنمیکرد مامانش مسولیت گردن گرفته بود و جور زندگی میکشید هنوزم داره میکشه همیشه همه بهش میگفتن نکن مردها وظیفشونه کارکنن خودتو پیر نکن اما طفلک معتقد بود اگر بشوهرش فشار بیاد و سکته کنه چی؟؟؟بخدا هنوزم میگه .حاضره خودش کارکنه ولی شوهرش جوش نزنه خیلی خانوم ساده و مهربونیه.خلاصه مامان الهام پرستار ۲تابچه بود و پدرشون دکتر مادر دانشجو بود اونام گفته بودن بیاین طبقه پایین زندگی کنین و حقوقش میرفت جای اجاره خونه.هرچند حقوقش نصف نصف اجاره اون خونه هم نبود ولی صاحب کارش خیر بود و مثلا خوراکی چیزی هم میداد بهشون و بهانه واسه اجاره خونه حقوقش بود.اینام ارث پدری ی خونه کوچیک تو محله پایین شهر بهشون رسیده بود داده بودن اجاره و این بود خرج زندگیشون..هم صاحب کارش راضی بود وهم اینا زندگیشون تقریبا خوب بود.هنوز چهره پدرش ک مرتب میرفت صف نونوایی یا اون دوتا بچه رو میبرد پارک یا ماشین دم خونه میشست یادمه همه کاری میکردا فقط کار مردونه مثلا کاری ک بشه گفت رفته سرکار نمیکرد.خلاصه الهام و خواهروبرادرشم راضی بودن و مامانش جدا ازین کار کردن اگر تو محل کسی خونه تکونی داشت میرفت یا مثلا سبزی پاک کنه یا حبوبات پاک کنه و ازینجور کارهام باشوهرش انجام میدادن.سعی کردم خیلی طبیعی رفتارکنم در مقابل وضع زندگی الهامشون ک فکرنکنه مثلا چقدر زشته یا بده ولی اینکه باباش کارنمیکرد هنوزم دلم غم داره اخه مامانش گناه داشت
بگذریم..تااینکه سالهاگذشت و گذشت ماباهم صمیمی ترشدیم میومد خونمون و درس میخوندیم من داداشم ۸سال ازم کوچیکتره بابامم سرکاربود فقط منومامانم بودیم اونم باماها راحت بود.خلاصه گاهی مامانم دوتالباس ی جور میخرید میگفت مثل دوقلو باشین اینارو میگم تا حد روابط و صمیمیت و بفهمین ن اینکه از خودم تعریف کنماااا
راهنمایی بودیم ک گفت دیروز تنها خونه بوده تلفن زنگ زده جواب دادم ی پسری بوده یکم حرف زده هرچی گفتم اشتباهه اهمیت نداده.وااای منم اینقدر ترسیدم اخه اونموقع من خیلی تو فاز بچگی بودم مثلا وقتی سریال میدیدم خودمو تصورمیکردم ک رفتم دانشگاه اونجا با ی پسری اشناشدم و …یعنی راهنمایی اصلا تو فازش نبودم سال۸۰بود فکنم گفتم الهام جواب نده اگر مامانت بفهمه بابات اونم طفلی ترسید
باز زنگ زده بود و اینبار باباش خونه بوده و پسره قطع کرده بود
یادمه خیلی ترسیده بود و منم مثلا راهنماییش کردم ک دیگه هیچوقت حتی موقعی ک کسی خونه نیست تلفن جواب نده اینو مامانم گفت بهش بگم اخه ازش کمک خواستم…
چندماه گذشت و یادمون رفت و غرق امتحان و مدرسه یبار گفت هستی من بااون پسره دوست شدم باورنکردم گفتم خندیدم گفت بخدااا پشیمونم حالا چیکارکنم
گفت چندبار زنگ زده و خواسته فقط تلفنی باهم دوست باشیم و اینم گفته فقط موقعی ک خودم میگم زنگ بزنفت اگر بابام بره بیرون پارکی مغازه یا جایی مامانمم بالاست منم بهش زنگ میزنم حرف میزنیم ولی الان میترسم اگر بفهمن گفتم چرااخه زدی؟

 

بخش دوم

رفتم خونه خواستم ب مامانم بگم ولی ترسیدم ک الان فکرکنه حتمی منم ازالهام یادمیگیرم و واسم بدمیشه یا چی ک بهرحال از مامانم پنهان کردم نگفتم این بود شروع دوستی الهام و دوستش رضا
همچنان تلفنی حرف میزدن و اینم قندتودلش اب میشد بچه بودیم میومد با اب و تاب تعریف میکرد منم مثل فیولمها علاقمند بودم بشنوم چی میگن.
فقط گفته بود صدات قشنگه و میام خواستگاریت و ازین چرندیاتی ک تو اون سن وسال رد وبدل میشد اما حدود۴سال ازش بزرگتر بود اون دبیرستانی بود.خلاصه روز ب روز طفلک بیشتر وابسته میشد و ازونطرفم بیشتر میترسید شاید چندماه یا یکسال گذشت ک بهم گفت خواسته ببینیم همو گفتم بگو ن وای الهام اگر کسی ببینتت الهام بابات گفت ن میگم بیاد توراه مدرسه
بهش نشونی داده بود و اونم اومد دیدش ولی منوالهام هرچی دقت کردیم زروبرو مدرسه نبود رفتیم خونه بعدش گفت گفته اومدم دیدمت ولی خودمو نشون ندادم من توهمون عالم نادونی ازش بدم اومد ک چرا خودشو نشون نداد ولی ب الهام نگفتم.ازون روز بیشتر ابراز علاقه کرد بهش و این خیلی خیلی برام عجیب بود همیشه فکر میکردم شاید روزی رضا ببینتش کلا تموم کنه ولی نکرد و گفته بود بیشتر دوسش داره
خلاصه مامان الهام متوجه شده بود ک ی چیزایی هست بالاخره بعد ۱سال و خورده ای ارتباط تلفنی مخفی فهمیدن باباش تلفن و قطع کرد مامانش دعوا وداد و بیداد مامان منم گفت کلا قطع رابطه میکنی باهاش دختر تو این سن و این کارا بجای درس خوندن و سرش تو کتاب باشه خلاصه منو الهام فقط تو مدرسه حرف میزدیم و گفت داره دق میکنه۱هفتست زنگ نزدن بهم بسختی کارت تلفن خرید و رفت خیابون اصلی همچنان ادامه داد زنگارو بعد مدرسه هرروز و خانوادش ب خیال تموم شدن رابطشون.درست ۲سال همون ارتباط تلفنی خنده دار جریان داشت و این بین یکبار الهامم رضارو دیده بود و گفت خیلی قشنگ و خوش تیم بوده .هیچکس حتی الهام ب واقعی بودن این جریان وخطراتش و اتفاقهای پیش روش و….فکرنمیکرد شاید فقط اون زمان بودن کنار صدای رضا واسش قوت قلب بود
الهام واقعا متنفر بود از زندگیشون ازینکه حالت کارگر اون خانواده هستن
ازینکه مامانش تو محل کارمیکنه ازهمه چی روحیه ای خاصی داشت و میخواست بیشتر غرورش و با پنهان کردن خودش تو ی ارتباط عاطفی حفظ کنه
ولی چیزی ک پررنگ بود اونموقع عوض شدن حال و هوای الهام بود و اینکه اگر خانوادش بیشتر دقت میکردن باید متوجه میشدن ک اینا هنوز باهم صحبت میکنن.دیگه کارهرروزش بود یبار یکی نمیدونم کی ب مامانش گفته بود ک الهام هرروز از تلفن عمومی زنگ میزنه و خیلی حرف میزنه واااای بدترین اتفاق افتاد ۲روز مدرسه نیومد بعدشم گفت یا رضا یا دیگه مدرسه نمیام طفلک مامانشم فکرکرده بود خوب حالا اینکه بخواد درسشو ول کنه ک نمیشه پس همون روزی یبار بهم زنگ بزنن تااینم از خر شیطون بیاد پایین این بود ک باهماهنگی وقتی باباش نبود بهش زنگ میزد و طفلی مامانش گاهی دلش واس الهام میسوخت و ارزو میکرد رضاهم اینقدر اینو دوست داشته باشه.دیگه کم کم مامانش در جریان ارتباطشون بود وخانواده من خیلی ناراحت بودن میگم مامانش خیلی صاف و ساده بود یبار ب مامانم گفت حالا مثلا ایناباهم صحبت کنن بهم علاقه دارن شاید فرداهام ازدواج کردن چ عیبی داره
حتی یکبارم مامانش با رضا صحبت کرده بود واونم گفته بود بخدا قصدم ازدواج و فقط واس دوستی نمیخوام و ازخودشو خانوادش گفته بود و مامان الهام خواسته بود بیاد ک ببینتش و ۳تایی باهم رفته بودن حرم.اونجا مامان الهامم خیلی ازون خوشش اومد و دیگه حامی اصلی عشق این دوتا مامانش بود.هرچی بیشتر میگذشت عشق و علاقشون بیشتر میشد و دیگه ازالهام قول گرفته بود تا دریشو با جدیت بخونه تادر نهایت بتونه حرفی برای خانوادش داشته باشه.رضا هم مشهدی بود اما محلشون یکم فاصله داشت.مامان الهام کمابیش ازسمت خانواده من سرزنش میشد و اخر قبول کرد ک ب رضا بگه اگر واقعا قصدش ازدواج و وضعیت مالی خانوادشم عالیه پس بیان خواستگاری رسمی حداقل محرم شن تا بعد درس واینا ک حداقل هم رضا هم الهام ازین بلاتکلیفی دربیان
یا حداقل حداقل خانواده ها همو بشناسن.پدرم معتقد بود بهتره هرچه زودتر خانواده رضا در جریان باشن چنانچه مخالف ازدواج باشن ازهمین الان مانع این ارتباط بشن ک بعدها ضربه نخوره الهام
همینکه الهام فهمید اومد خونمون باگریه بلندطوریکه خانوادم بشنون گفت حالا ک من دختر بدی ام یا دوست پسر دارم یا نگرانن توروهم ازراه دربیارم بهتره دیگه بامن حرف نزنی اره من بدم من بی ایمانم کافرم شماهاخوبین ولم کنین.لازمم نکرده ب رضا گدایی کنیم ک بیاد منو بگیره اون منو دوستداره خودش ب وقتش ب خانوادش میگه
هممون شوکه شدیم ازون ببعد کمتر اومد خونمون و خانوادم سنگین تر رفتارکردن هممون دلخور شدیم ازون واکنشش.اونموقع دبیرستان بودیم و رضا کنکور داده بود منتظر جواب بود.

 

بخش سوم

در همین اوضاع هم پسرعمه الهام ک گویا ازبچگی تودلش ب این علاقه داشته بعد استخدامش تو شرکت برق ب خواهراش گفته بود ک نظر الهامو بپرسن تا رسمی بیان اصلا اصلا فکرشونمیکرده بگه ن …کارخوب خانواده خوب فامیل قیافشم خوب بود و اینکه طبقه بالای خونه پدرش واس اون بود تک پسر خلاصه گفت ن و ی جنجال اساسی تو فامیل و اصرار پدرش و تعجب همه و شکستن پسرعمش خیلی کشش دادن یعنی شاید چندماه یادمه تو کل همسایه ها پیچیده بود ک الهام جواب منفی داده.اخه همه فکرمیکردن طفلکم چون خیلی زیبانیست حتمی بااولین خواستگار فوری بله میگه ولی الهام عاشق شده بود و جز رضا کسی رو نمیدید ازحق نگذریم واقعا پسر خوبی بود و یجورایی حتی مامان الهامم بیشتر راغب بود ک رضا دامادشون بشه

بهرحال مرغ الهام یک پا داشت و هرچی بیشتر میگذشت این نهال چندساله بیشتر رشدمیکرد رضا دانشگاه قبول شد فردوسی مشهد بارتبه عالی وای خیلی باهوش بود تصوراتم ازش ی استاد بود اخه کسی ک دلمشغولی داره یعنی با یکی در ارتباطه چجوری میتونه اینقدر تمرکز کنه رو درسش واقعا افرین داشت.تودانشگاهشون نمدونم چیکارمیکرد ک ی حقوق کمی داشت دیگه شروع کرد هدیه خریدن واس الهام ب هر مناسبت هرچی مثلا عید قربان.روز دختر.تولدش.ولادت امام هرچی وهرچی اینم بیشتر وبیشتر وابسته میشد درهمین اوضاع و اوصاف دلدادگی صاحب کار مامانش واسطه شده بود و ی خواستگار توپ واسش اومد اینقدر ک ازین خانوم یعنی مامان الهام تعریف کرده بودن اونام راغب بودن ببینن اینارو

وقتی رضا دانشگاه رفت الهام گفت ببین اون دیگه هرروز دخترای خوشگل و شیک میبینه بنظرت منم یکم بخودم برسم گفتم توام شیکی گفت لوس نشو میخوام برم ارایشگاه و…جیغ زدم الهام بابات بخداا اونموقع ماخیلی ساده و بی الایش بودیم من خودم روز اول دانشگاه ب زور مامانمو راضی کردم اصلاح کنم😒خلاصه بهش گفتم الهام زشته نکن.ولی رفت و ازون ببعدم یکم ارایش ملیح داشت .تومدرسه فکرکردن ازدواج کرده و مدیرمون مامانشو خواست با شناسنامه ک اگر متاهل شده عذرشو بخوان بهرحال جنجال اساسی برپاشد ولی کارخودشو کرد و حتی رضاهم دفواش کرده بود خیلی دلش گرفت چون بخاطر اون رفته بود و اخرش رضا گفته بود نبینم ارایش کنی دیگه مثلا غیرتی شد روش.

 

بخش چهارم

میگم مثلا اخه خیلی ب نمازش و روزه و ارایش و حجابش گیر میداد بعد من همون موقع باهمون تفکرات خودم خندم میگرفت ک اگر تو مثلا مذهبی هستی اینجوری چندسال با ی دختر بدون محرمیت چجوری دل و قلوه میدی اگر نیستی پس اداهات واس چیه
خلاصه الهام دیگه عادی و دخترونه ارایش میکرد و یکم قشنگ تر شد.وقتی صاحب کار ماماتش اون خواستگار و اوردن و باتمام مخالفتهای الهام مامانش اجازه داد دخترو پسر صحبت کنن باهم.پسره عجیییب شیفته الهام شد حالا کی میخواست ب اونا ن بگه
کم کم پدر الهامم فهمیده بود ک الهام این موقعیتهای خوب و داره رد میکنه حتمی خبری هست ولی اصلا ب روی خودش نمیاورد هنوزم ک هنوزم خونسرو و سایلنت وبی اهمیت ب زندگی خانوادش کلا راحته.خلاصه این پسره عجیب خوشش اومده بود ازالهام و خانوادشم نمیدونم زخم خورده ازچی بودن ک تصمیم داشتن باازدواج پایین تر خودشون اون زخمو التیام بدن ک بعدها مشخص شد پسره قبلا عقد کرده بوده و دختره خیلی امروزی بوده و مدام سفرهای خارجی و چی وچی میخواسته اینام خسته شدن و مهرشودادن و تمام وحالا بگفته پسره ی دختر سختی کشیده میخواست ی زن واس زندگی یکی ک فقط بخاطر زندگی باهاش ازدواج کنه کسی ک قدر عافیت و بدونه و خوشی نزنه زیر دلش
بهرحال الهام گفت ن ک ن ولی ولش نکردن

هرروز میومد دنبالش دم مدرسه مامانش هرروز میومد دم خونشون التماس و صاحب کارش اصلا دلیل ن گفتن و نفهمید تااینکه الهامم ب حالت طلبکارانه طلاق دادن زن اولشو بهانه کرد و تاتونست ازش استفاده کرد و توهین کرد تااونا بیخیال شدن.حتی صاحب کارمامانش ادرس ماروداده بود ک بیان ب مامان من بگن راضیشون کنه ک مام خودمون کشیدیم کنار.خلاصه بدجور ضربه داد پسر عمه اش و این پسر خواستگارشو ک عجیب دلشون شکست و رفتن بعدها شنیدیم پسره تامدتها ازدواج نکرده بود منتظر بوده ی روز الهامو بگیره.میگن علف ب دهن بزی شیرین اومده حکایت همینه
هروز هروز الهام عاشق ک سهل دیوون تر میشد پاک خل شده بود.زنگ میزد ب رضا اجازه میگرفت بره فلان جا.میومو خونه ما میگفت بهش وای داشتم روانی میشدم ازدستش یعنی حتی رضا خبرداشت نهار یاشام چی دارن اونم همینطور ریز ب ریز مسائل خونشون مهمونی سفر زایمان ازدواج فوت کلا هرچی پیش میومد بهم میگفتن ندیده تمام خانواده و خواهرزاده و برادرزاده های رضا رو میشناخت.
رضا بهش گفته بود تو بهترین و تک ترین دختر روی زمینی واقعا همینطور بود من هیچوقت ی عاشق مثل الهام ندیدم
الهام متوجه شد ک مامان و باباش خیلی مخالف جدی رابطش با رضا نیستن و اونم علنی ن اما خوب رابطشو عمیق تر کرد باهاش کم کم پارک و پاساژ و کتابخونه و خریدکتاب و اینا طبیعی شد ولی مثلا این نمیگفت بارضاست خانوادشم ب روش نمیاوردن ولی میدونستن مثلا کسی ب روی طرف مقابل نمیاورد.
همه خوش و خرم بودن این وسط من جوش درس میزدم ک الهام متوجه نیست و باید واس کنکور اماده شیم چون رضا ک با اراده قویش ب هدفش رسیده بود در کنار عاشقیش و ازونطرفم خانوادم نگران دوستی من باالهام و الگو گرفتن یا تاثیرذاشتن رابطه اونا روی من
ی بار بهم گفت خانواده رضا رفتن سفر واسه عروسی اقوام رضا تنهاست بهم گفته بیاخونمون دیگه خون جلوچشامو گرفت توذهنم رضا رو پشت میله زندان و الهام و روتخت معاینه پزشکی قانونی و پدرش و تودادگاه تصور کردم گفتم الهام نری خرنشی گفت میدونم بابا نمیرم ولی چی بهش بگم.گفته تنهام بیا ببینمت فقط گفتم معلومه دیگه نمیگه ک بیا….مسلما میگه بیاببینمت الهام توروخدا خرنشو بهش بگو درس دارم.نمیذارن بیام بیرون بهانه بیار.اصلا روراست بگو نمیام تازه ارزشت میره بالا گفت قهرمیکنه گفت فداسرت چندروز بعد اشتی ک میکنه هیچی کلی هم قیافه بگیر ک ارون دخترانیستی اصلا شاید داره امتحانت میکنه.الهام قانع شد گفت اره نکنه میخواد منو بشناسه بهرحال گفته بود ن رضام بهش برخورده بود ک تومنو نشناختی و بهم اعتماد نداری وقهرکرد وای الهام باناراحتی اکمد سراغم حالاچیکارکنم واینا خلاصه همه رو انداخت گردن منو و چندروزی طول کشید تااقارضاشون اشتی کنه و لی خوشحال بودم خطر رفع شد و خانوادش برگشته بودن مدت همه چیز عادی بود تااینکه الهام اومد خونمون باحال خراب خیلی بهم ریخته بود نمیتونست حرف بزنه کبود شده بود مثل کسی ک ی نفر بهش توپیده باشه و این نتونسته جوابشو بده بالاخره بحرف اومد و گفت رضا بهش گفته یکی زنگ زده خونشون و همه چیزو ب مامانش گفته یاخدااا خونشون شهر اشوب شده بود.اونا رو سر رضا قسسسم میخوردن واااای اونام داغ کرده بوده و تلافی ناراحتی خانوادشو سراین دراورده بود خلاصه هرچی خواسته بود گفته بود واین طفلک ازهمه جا بیخبر دست و پا میزد ک کار این نبوده اخه چرا باید زنگ بزنه خدایی رضام بدحرف زده بود وخیلی حال الهام خراب بود درست چندروزبعدش کنکورداشتیم یادم نیست ولی نزدیک کنکور بود ک کلا زد ب سرش و گفت درس بی درس مثلا خواست رضا رو تهدیدکنه ک تمومش نکنه خواست واسش نازکنه خواست باورکنه الهامی ک اینهمه خونده بیخیال دانشگاه میشه ولی رضا بیتفاوت واقعا الهام کنکور نداد و اون سال بدترین روزهای عمر مامانش بود.

 

بخش پنجم

مامانش باخون دل زندگی رو چرخونده بود باهزار بدبختی و مصیبت ک روزی بچه هاش درس بخونن ب جایی برسن بعد با چشمای خودش میدید اب شدن اون همه ارزویی ک داشته طفلی مامانش همچنان رابطشون تقریبا یکطرفه بود بیشتر الهام بود ک میرفت طرفش ب حالت تضرع و درماندگی واقعا کارش ب سرم کشید فکرشو کنین.
بعد اونهمه ک مامانش ضربه خورد سر کنکور ندادن الهام بازهم بخاطر دل دخترش زنگ زد ب رضا ارش خواست گناه یکی دیگه رو پای الهام ننویسه وازارش نده یجورایی خواسته بود الهام و ول نکنه چون بدون اون نمیتونست واقعا طفلک مامانش بخدا هیچ مادری یا شاید کمتر مادری همچین کاری کنه و غرورشو بشکنه من درگیر دانشگاه شدم و دیگه کمتر از حال و احوال الهام باخبر بودم مگر اینکه خودش میومد خونمون یا زنگ میزد فقط فهمیدم رضا واسش ی گوشی موبایل ازون نوکیا ساده هاخریده بود کلی ذوق داشت گفته بود راحتتر باهم درارتباط باشیم و اینکه هرجا میری بفهمم ودردسترس باشی حدودا فکنم۴سال دبیرستان کامل و۲سال راهنمایی بود ک ایناباهم درارتباط بودن خیلی سخخخت بود واسم ک الهام اینقدر شیفته وواله رضا بود اما اون هیچ نکته امیدی یا وعده ای چیزی ک بشه روش مانور داد نمیداد یجور سرگرمی یجور عادت یجور دلمشغولی بود بیشتر واسش.بااینکه داشت واس ارشد اماده میشد.
اصلا حرفی ازخواستگاری یاازدواج نمیزد مهمتر اینکه من خیلی اصرار کردم الهام دوباره کنکور بده حداقل فردا شوهرش ارشدداره این دیپلم نباشه ولی رضا گفته هرطور دلت میخواد واسم عجیب بود چرا تشویقش نمیکنه بخونه اونم یجورایی اصلا قابل درک نبود بیخیالش شد و گفت نمیخونم مهم رضاست ک میگه هرطور دوستداری واقعا دلم نمیکشه درس بخونم.الان فکرمیکنم شاید روحش و فکرش خسته بوده اون تمام مدت شبانه روز گوشی دستش بود ودرحال صحبت و smsو نمیدونم شا رژ و اینا خلاصه تواین مدت یکی ازهمسایه ها هم واسه فامیل دورشون اومدن خواستگاری ک مورد خوبی بود و بازم الهام گفت ن..تواین بین چندین خواستگار داشت ولی این۳تا برجسته بودن یادمه خانواده من مدام میگفتن این دختر اشتباه میکنه رو اب خونه ساخته واس خودش اماالهام خودشو ملکه قصر رضا میدونست وهرچیزی اعم از نصیحت مشورت تجربه راهنمایی میشنید واقعا مخالفتشو نشون میداد.بهرحال گذشت و گذشت.
رضا ارشدشو گرفت و بفکر سربازی بود چندین بار بهش گفتم الهام بگو بهش حداقل ب خانوادش بگه بیان ی نشونی بذارن بابا اگر متاهل باشه ک راحت سربازی همینجا میفته اما فقط میگفت ن نمیخوام بهش فشار بیاد خودش گفته بوقتش هیچ جوری روم نمیشد بگم بابا عزیزم تومثل حواهرمی دوستت دارم درستو ک نخوندی وضعیت مالی خانواده هام ک متفاوته ظاهری هم ک بهم نمیاین اگر صدرصد این ازدواج نشه این تویی ک داغکن مبشی ولی ن جرات گفتنشو داشتم ن روشو راستی تو این سالها چندین بار الهام رفته بود خونشون در حد ۳یا۴بمن گفت ولی خوب جز دستشو گرفتن و اهنگ گوش دادن و صحبت کاری نکرده بودن واین بیشتر اونو عاشق رضا میکرد همیشه میگفت ببین اون میتونست هرکاری کنه ولی منو میخواد واس زندگی ن واسه دوستی گذرا اما این وسط چیزی ک داشت میرفت موقعیتهای خوب الهام بود وگرنه رضا ک بدنبال هدف و برنامش بود کم کم متوجه شدیم ک اقا رضای الهام میخواد سربازیشو بخره وای ک چقدر خوشحال بودیم فکرکردیم همه چیز داره درست میشه ب محض رفع مشکل سربازی ی کار پیدامیشه و عروسی و تمام.از سهمیه۳برادری ک اون سال انجام میدادن هنوز استفاده کرد و معاف شد..الهام تو پوست خودش نبود مامانش طفلی مبل خرید و پرده عوض کرد ب این حساب ک الهام گفته بود دیگه امروز یافرداست ک بیان سربازی هم تموم شد و موند کارش دنبال ازمون و پرکردن فرم و پارتی بود دیگه الهام بهش گفته بود ک نمیخوای هنوزم ب خانوادت بگی گفته بود چی رو الهام شوکه گفته بود منو خواستگاری ازدواجمون خلاصه دومین ضربه رابطه رو الهام خورد وقتی شنید نمیتونم بگم اولین ضربه همون بود ک بهش گفت یکی زنگ زده خونمون و کلی دعوا والهام مریض شد ودرسشو ول کرد اینم دومین الهام داغون شد افت فشار و بازم اینقدر لاغر ونحیف بود زیر سرم رفت کلا رضا عوض شد مدام بهانه و دلیل و برهان ب اصطلاح خودش اجبار یاهرچی اماااااا مهم این بود اگرم حق داشت ک نداشت دیگه خیلی دیرشده بود واسه مقایسه خودش و الهام.اینکه خانوادش اجازه نمیدن اون همسر دیپلمه بگیره اینکه اونا فقط خانواده از همسطح خودشون میخوان اینکه اینکه اینکه…دیگه کار هروز وشبش این بود دلیل اوردن برای قانع کردن الهام اما الهام داشت میسوخت هیچکس نمیدید.

 

بخش ششم

همچنان تلفنی حرف میزدن و اینم قندتودلش اب میشد بچه بودیم میومد با اب و تاب تعریف میکرد منم مثل فیلمها علاقمند بودم بشنوم چی میگن.فقط گفته بود صدات قشنگه و میام خواستگاریت و ازین چرندیاتی ک تو اون سن وسال رد وبدل میشد اما حدود۴سال ازش بزرگتر بود اون دبیرستانی بود.خلاصه روز ب روز طفلک بیشتر وابسته میشد و ازونطرفم بیشتر میترسید شاید چندماه یا یکسال گذشت ک بهم گفت خواسته ببینیم همو گفتم بگو ن وای الهام اگر کسی ببینتت الهام بابات گفت ن میگم بیاد توراه مدرسه .
بهش نشونی داده بود و اونم اومد دیدش ولی منوالهام هرچی دقت کردیم زروبرو مدرسه نبود رفتیم خونه بعدش گفت گفته اومدم دیدمت ولی خودمو نشون ندادم من توهمون عالم نادونی ازش بدم اومد ک چرا خودشو نشون نداد ولی ب الهام نگفتم.ازون روز بیشتر ابراز علاقه کرد بهش و این خیلی خیلی برام عجیب بود همیشه فکر میکردم شاید روزی رضا ببینتش کلا تموم کنه ولی نکرد و گفته بود بیشتر دوسش داره.
خلاصه مامان الهام متوجه شده بود ک ی چیزایی هست بالاخره بعد ۱سال و خورده ای ارتباط تلفنی مخفی فهمیدن باباش تلفن و قطع کرد مامانش دعوا وداد و بیداد مامان منم گفت کلا قطع رابطه میکنی باهاش دختر تو این سن و این کارا بجای درس خوندن و سرش تو کتاب باشه خلاصه منو الهام فقط تو مدرسه حرف میزدیم و گفت داره دق میکنه۱هفتست زنگ نزدن بهم بسختی کارت تلفن خرید و رفت خیابون اصلی همچنان ادامه داد زنگارو بعد مدرسه هرروز و خانوادش ب خیال تموم شدن رابطشون.درست ۲سال همون ارتباط تلفنی خنده دار جریان داشت و این بین یکبار الهامم رضارو دیده بود و گفت خیلی قشنگ و خوش تیم بوده .هیچکس حتی الهام ب واقعی بودن این جریان وخطراتش و اتفاقهای پیش روش و….فکرنمیکرد شاید فقط اون زمان بودن کنار صدای رضا واسش قوت قلب بود.
الهام واقعا متنفر بود از زندگیشون ازینکه حالت کارگر اون خانواده هستن.
ازینکه مامانش تو محل کارمیکنه ازهمه چی روحیه ای خاصی داشت و میخواست بیشتر غرورش و با پنهان کردن خودش توی ارتباط عاطفی حفظ کنه.
ولی چیزی ک پررنگ بود اونموقع عوض شدن حال و هوای الهام بود و اینکه اگر خانوادش بیشتر دقت میکردن باید متوجه میشدن ک اینا هنوز باهم صحبت میکنن.دیگه کارهرروزش بود یبار یکی نمیدونم کی ب مامانش گفته بود ک الهام هرروز از تلفن عمومی زنگ میزنه و خیلی حرف میزنه واااای بدترین اتفاق افتاد ۲روز مدرسه نیومد بعدشم گفت یا رضا یا دیگه مدرسه نمیام طفلک مامانشم فکرکرده بود خوب حالا اینکه بخواد درسشو ول کنه ک نمیشه پس همون روزی یبار بهم زنگ بزنن تااینم از خر شیطون بیاد پایین این بود ک باهماهنگی وقتی باباش نبود بهش زنگ میزد و طفلی مامانش گاهی دلش واس الهام میسوخت و ارزو میکرد رضاهم اینقدر اینو دوست داشته باشه.دیگه کم کم مامانش در جریان ارتباطشون بود وخانواده من خیلی ناراحت بودن میگم مامانش خیلی صاف و ساده بود یبار ب مامانم گفت حالا مثلا ایناباهم صحبت کنن بهم علاقه دارن شاید فرداهام ازدواج کردن چ عیبی داره
حتی یکبارم مامانش با رضا صحبت کرده بود واونم گفته بود بخدا قصدم ازدواج و فقط واس دوستی نمیخوام و ازخودشو خانوادش گفته بود و مامان الهام خواسته بود بیاد ک ببینتش و ۳تایی باهم رفته بودن حرم.اونجا مامان الهامم خیلی ازون خوشش اومد و دیگه حامی اصلی عشق این دوتا مامانش بود.هرچی بیشتر میگذشت عشق و علاقشون بیشتر میشد و دیگه ازالهام قول گرفته بود تا دریشو با جدیت بخونه تادر نهایت بتونه حرفی برای خانوادش داشته باشه.رضا هم مشهدی بود اما محلشون یکم فاصله داشت.مامان الهام کمابیش ازسمت خانواده من سرزنش میشد و اخر قبول کرد ک ب رضا بگه اگر واقعا قصدش ازدواج و وضعیت مالی خانوادشم عالیه پس بیان خواستگاری رسمی حداقل محرم شن تا بعد درس واینا ک حداقل هم رضا هم الهام ازین بلاتکلیفی دربیان
یا حداقل حداقل خانواده ها همو بشناسن.پدرم معتقد بود بهتره هرچه زودتر خانواده رضا در جریان باشن چنانچه مخالف ازدواج باشن ازهمین الان مانع این ارتباط بشن ک بعدها ضربه نخوره الهام
همینکه الهام فهمید اومد خونمون باگریه بلندطوریکه خانوادم بشنون گفت حالا ک من دختر بدی ام یا دوست پسر دارم یا نگرانن توروهم ازراه دربیارم بهتره دیگه بامن حرف نزنی اره من بدم من بی ایمانم کافرم شماهاخوبین ولم کنین.لازمم نکرده ب رضا گدایی کنیم ک بیاد منو بگیره اون منو دوستداره خودش ب وقتش ب خانوادش میگه
هممون شوکه شدیم ازون ببعد کمتر اومد خونمون و خانوادم سنگین تر رفتارکردن هممون دلخور شدیم ازون واکنشش.اونموقع دبیرستان بودیم و رضا کنکور داده بود منتظر جواب بود.

 

بخش هفتم

در همین اوضاع هم پسرعمه الهام ک گویا ازبچگی تودلش ب این علاقه داشته بعد استخدامش تو شرکت برق ب خواهراش گفته بود ک نظر الهامو بپرسن تا رسمی بیان اصلا اصلا فکرشونمیکرده بگه ن …کارخوب خانواده خوب فامیل قیافشم خوب بود و اینکه طبقه بالای خونه پدرش واس اون بود تک پسر خلاصه گفت ن و ی جنجال اساسی تو فامیل و اصرار پدرش و تعجب همه و شکستن پسرعمش

خیلی کشش دادن یعنی شاید چندماه یادمه تو کل همسایه ها پیچیده بود ک الهام جواب منفی داده.اخه همه فکرمیکردن طفلکم چون خیلی زیبانیست حتمی بااولین خواستگار فوری بله میگه ولی الهام عاشق شده بود و جز رضا کسی رو نمیدید ازحق نگذریم واقعا پسر خوبی بود و یجورایی حتی مامان الهامم بیشتر راغب بود ک رضا دامادشون بشه

بهرحال مرغ الهام یک پا داشت و هرچی بیشتر میگذشت این نهال چندساله بیشتر رشدمیکرد رضا دانشگاه قبول شد فردوسی مشهد بارتبه عالی وای خیلی باهوش بود تصوراتم ازش ی استاد بود اخه کسی ک دلمشغولی داره یعنی با یکی در ارتباطه چجوری میتونه اینقدر تمرکز کنه رو درسش واقعا افرین داشت.تودانشگاهشون نمدونم چیکارمیکرد ک ی حقوق کمی داشت دیگه شروع کرد هدیه خریدن واس الهام ب هر مناسبت هرچی مثلا عید قربان.روز دختر.تولدش.ولادت امام هرچی وهرچی اینم بیشتر وبیشتر وابسته میشد درهمین اوضاع و اوصاف دلدادگی صاحب کار مامانش واسطه شده بود و ی خواستگار توپ واسش اومد اینقدر ک ازین خانوم یعنی مامان الهام تعریف کرده بودن اونام راغب بودن ببینن اینارو

وقتی رضا دانشگاه رفت الهام گفت ببین اون دیگه هرروز دخترای خوشگل و شیک میبینه بنظرت منم یکم بخودم برسم گفتم توام شیکی گفت لوس نشو میخوام برم ارایشگاه و…جیغ زدم الهام بابات بخداا اونموقع ماخیلی ساده و بی الایش بودیم من خودم روز اول دانشگاه ب زور مامانمو راضی کردم اصلاح کنم😒خلاصه بهش گفتم الهام زشته نکن.ولی رفت و ازون ببعدم یکم ارایش ملیح داشت .تومدرسه فکرکردن ازدواج کرده و مدیرمون مامانشو خواست با شناسنامه ک اگر متاهل شده عذرشو بخوان بهرحال جنجال اساسی برپاشد ولی کارخودشو کرد و حتی رضاهم دفواش کرده بود خیلی دلش گرفت چون بخاطر اون رفته بود و اخرش رضا گفته بود نبینم ارایش کنی دیگه مثلا غیرتی شد روش

میگم مثلا اخه خیلی ب نمازش و روزه و ارایش و حجابش گیر میداد بعد من همون موقع باهمون تفکرات خودم خندم میگرفت ک اگر تو مثلا مذهبی هستی اینجوری چندسال با ی دختر بدون محرمیت چجوری دل و قلوه میدی اگر نیستی پس اداهات واس چیه
خلاصه الهام دیگه عادی و دخترونه ارایش میکرد و یکم قشنگ تر شد.وقتی صاحب کار ماماتش اون خواستگار و اوردن و باتمام مخالفتهای الهام مامانش اجازه داد دخترو پسر صحبت کنن باهم.پسره عجیییب شیفته الهام شد حالا کی میخواست ب اونا ن بگه
کم کم پدر الهامم فهمیده بود ک الهام این موقعیتهای خوب و داره رد میکنه حتمی خبری هست ولی اصلا ب روی خودش نمیاورد هنوزم ک هنوزم خونسرو و سایلنت وبی اهمیت ب زندگی خانوادش کلا راحته.خلاصه این پسره عجیب خوشش اومده بود ازالهام و خانوادشم نمیدونم زخم خورده ازچی بودن ک تصمیم داشتن باازدواج پایین تر خودشون اون زخمو التیام بدن ک بعدها مشخص شد پسره قبلا عقد کرده بوده و دختره خیلی امروزی بوده و مدام سفرهای خارجی و چی وچی میخواسته اینام خسته شدن و مهرشودادن و تمام وحالا بگفته پسره ی دختر سختی کشیده میخواست ی زن واس زندگی یکی ک فقط بخاطر زندگی باهاش ازدواج کنه کسی ک قدر عافیت و بدونه و خوشی نزنه زیر دلش
بهرحال الهام گفت ن ک ن ولی ولش نکردن

هرروز میومد دنبالش دم مدرسه مامانش هرروز میومد دم خونشون التماس و صاحب کارش اصلا دلیل ن گفتن و نفهمید تااینکه الهامم ب حالت طلبکارانه طلاق دادن زن اولشو بهانه کرد و تاتونست ازش استفاده کرد و توهین کرد تااونا بیخیال شدن.حتی صاحب کارمامانش ادرس ماروداده بود ک بیان ب مامان من بگن راضیشون کنه ک مام خودمون کشیدیم کنار.خلاصه بدجور ضربه داد پسر عمه اش و این پسر خواستگارشو ک عجیب دلشون شکست و رفتن بعدها شنیدیم پسره تامدتها ازدواج نکرده بود منتظر بوده ی روز الهامو بگیره.میگن علف ب دهن بزی شیرین اومده حکایت همینه
هروز هروز الهام عاشق ک سهل دیوون تر میشد پاک خل شده بود.زنگ میزد ب رضا اجازه میگرفت بره فلان جا.میومو خونه ما میگفت بهش وای داشتم روانی میشدم ازدستش یعنی حتی رضا خبرداشت نهار یاشام چی دارن اونم همینطور ریز ب ریز مسائل خونشون مهمونی سفر زایمان ازدواج فوت کلا هرچی پیش میومد بهم میگفتن ندیده تمام خانواده و خواهرزاده و برادرزاده های رضا رو میشناخت.
رضا بهش گفته بود تو بهترین و تک ترین دختر روی زمینی واقعا همینطور بود من هیچوقت ی عاشق مثل الهام ندیدم.

 

بخش هشتم

الهام متوجه شد ک مامان و باباش خیلی مخالف جدی رابطش با رضا نیستن و اونم علنی ن اما خوب رابطشو عمیق تر کرد باهاش کم کم پارک و پاساژ و کتابخونه و خریدکتاب و اینا طبیعی شد ولی مثلا این نمیگفت بارضاست خانوادشم ب روش نمیاوردن ولی میدونستن مثلا کسی ب روی طرف مقابل نمیاورد.
همه خوش و خرم بودن این وسط من جوش درس میزدم ک الهام متوجه نیست و باید واس کنکور اماده شیم چون رضا ک با اراده قویش ب هدفش رسیده بود در کنار عاشقیش و ازونطرفم خانوادم نگران دوستی من باالهام و الگو گرفتن یا تاثیرذاشتن رابطه اونا روی من

ی بار بهم گفت خانواده رضا رفتن سفر واسه عروسی اقوام رضا تنهاست بهم گفته بیاخونمون دیگه خون جلوچشامو گرفت توذهنم رضا رو پشت میله زندان و الهام و روتخت معاینه پزشکی قانونی و پدرش و تودادگاه تصور کردم گفتم الهام نری خرنشی گفت میدونم بابا نمیرم ولی چی بهش بگم.گفته تنهام بیا ببینمت فقط گفتم معلومه دیگه نمیگه ک بیا….مسلما میگه بیاببینمت الهام توروخدا خرنشو
بهش بگو درس دارم.نمیذارن بیام بیرون بهانه بیار.اصلا روراست بگو نمیام تازه ارزشت میره بالا گفت قهرمیکنه گفت فداسرت چندروز بعد اشتی ک میکنه هیچی کلی هم قیافه بگیر ک ارون دخترانیستی اصلا شاید داره امتحانت میکنه.الهام قانع شد گفت اره نکنه میخواد منو بشناسه بهرحال گفته بود ن رضام بهش برخورده بود ک تومنو نشناختی و بهم اعتماد نداری وقهرکرد.

وای الهام باناراحتی اکمد سراغم حالاچیکارکنم واینا خلاصه همه رو انداخت گردن منو و چندروزی طول کشید تااقارضاشون اشتی کنه و لی خوشحال بودم خطر رفع شد و خانوادش برگشته بودن.
مدت همه چیز عادی بود تااینکه الهام اومد خونمون باحال خراب خیلی بهم ریخته بود نمیتونست حرف بزنه کبود شده بود مثل کسی ک ی نفر بهش توپیده باشه و این نتونسته جوابشو بده
بالاخره بحرف اومد و گفت رضا بهش گفته یکی زنگ زده خونشون و همه چیزو ب مامانش گفته یاخدااا خونشون شهر اشوب شده بود.اونا رو سر رضا قسسسم میخوردن واااای اونام داغ کرده بوده و تلافی ناراحتی خانوادشو سراین دراورده بود خلاصه هرچی خواسته بود گفته بود واین طفلک ازهمه جا بیخبر دست و پا میزد ک کار این نبوده اخه چرا باید زنگ بزنه خدایی رضام بدحرف زده بود وخیلی حال الهام خراب بود درست چندروزبعدش کنکورداشتیم یادم نیست ولی نزدیک کنکور بود ک کلا زد ب سرش و گفت درس بی درس مثلا خواست رضا رو تهدیدکنه ک تمومش نکنه خواست واسش نازکنه خواست باورکنه الهامی ک اینهمه خونده بیخیال دانشگاه میشه ولی رضا بیتفاوت
واقعا الهام کنکور نداد و اون سال بدترین روزهای عمر مامانش بود.مامانش باخون دل زندگی رو چرخونده بود باهزار بدبختی و مصیبت ک روزی بچه هاش درس بخونن ب جایی برسن بعد با چشمای خودش میدید اب شدن اون همه ارزویی ک داشته طفلی مامانش.
همچنان رابطشون تقریبا یکطرفه بود بیشتر الهام بود ک میرفت طرفش ب حالت تضرع و درماندگی واقعا کارش ب سرم کشید فکرشو کنین بعد اونهمه ک مامانش ضربه خورد سر کنکور ندادن الهام بازهم بخاطر دل دخترش زنگ زد ب رضا ارش خواست گناه یکی دیگه رو پای الهام ننویسه وازارش نده یجورایی خواسته بود الهام و ول نکنه چون بدون اون نمیتونست.

واقعا طفلک مامانش بخدا هیچ مادری یا شاید کمتر مادری همچین کاری کنه و غرورشو بشکنه
من درگیر دانشگاه شدم و دیگه کمتر از حال و احوال الهام باخبر بودم مگر اینکه خودش میومد خونمون یا زنگ میزد فقط فهمیدم رضا واسش ی گوشی موبایل ازون نوکیا ساده هاخریده بود کلی ذوق داشت گفته بود راحتتر باهم درارتباط باشیم و اینکه هرجا میری بفهمم ودردسترس باشی.
حدودا فکنم۴سال دبیرستان کامل و۲سال راهنمایی بود ک ایناباهم درارتباط بودن خیلی سخخخت بود واسم ک الهام اینقدر شیفته وواله رضا بود اما اون هیچ نکته امیدی یا وعده ای چیزی ک بشه روش مانور داد نمیداد یجور سرگرمی یجور عادت یجور دلمشغولی بود بیشتر واسش.بااینکه داشت واس ارشد اماده میشد اصلا حرفی ازخواستگاری یاازدواج نمیزد
مهمتر اینکه من خیلی اصرار کردم الهام دوباره کنکور بده حداقل فردا شوهرش ارشدداره این دیپلم نباشه ولی رضا گفته هرطور دلت میخواد واسم عجیب بود چرا تشویقش نمیکنه بخونه.
اونم یجورایی اصلا قابل درک نبود بیخیالش شد و گفت نمیخونم مهم رضاست ک میگه هرطور دوستداری واقعا دلم نمیکشه درس بخونم.الان فکرمیکنم شاید روحش و فکرش خسته بوده اون تمام مدت شبانه روز گوشی دستش بود ودرحال صحبت و smsو نمیدونم شا رژ و اینا خلاصه تواین مدت یکی ازهمسایه ها هم واسه فامیل دورشون اومدن خواستگاری ک مورد خوبی بود و بازم الهام گفت ن..تواین بین چندین خواستگار داشت ولی این۳تا برجسته بودن یادمه خانواده من مدام میگفتن این دختر اشتباه میکنه رو اب خونه ساخته واس خودش.

 

بخش نهم

اماالهام خودشو ملکه قصر رضا میدونست وهرچیزی اعم از نصیحت مشورت تجربه راهنمایی میشنید واقعا مخالفتشو نشون میداد.بهرحال گذشت و گذشت رضا ارشدشو گرفت و بفکر سربازی بود چندین بار بهش گفتم الهام بگو بهش حداقل ب خانوادش بگه بیان ی نشونی بذارن بابا اگر متاهل باشه ک راحت سربازی همینجا میفته اما فقط میگفت ن نمیخوام بهش فشار بیاد خودش گفته بوقتش

هیچ جوری روم نمیشد بگم بابا عزیزم تومثل حواهرمی دوستت دارم درستو ک نخوندی وضعیت مالی خانواده هام ک متفاوته ظاهری هم ک بهم نمیاین اگر صدرصد این ازدواج نشه این تویی ک داغکن مبشی ولی ن جرات گفتنشو داشتم ن روشو
راستی تو این سالها چندین بار الهام رفته بود خونشون در حد ۳یا۴بمن گفت ولی خوب جز دستشو گرفتن و اهنگ گوش دادن و صحبت کاری نکرده بودن واین بیشتر اونو عاشق رضا میکرد
همیشه میگفت ببین اون میتونست هرکاری کنه ولی منو میخواد واس زندگی ن واسه دوستی گذرا
اما این وسط چیزی ک داشت میرفت موقعیتهای خوب الهام بود وگرنه رضا ک بدنبال هدف و برنامش بود

کم کم متوجه شدیم ک اقا رضای الهام میخواد سربازیشو بخره وای ک چقدر خوشحال بودیم فکرکردیم همه چیز داره درست میشه ب محض رفع مشکل سربازی ی کار پیدامیشه و عروسی و تمام.از سهمیه۳برادری ک اون سال انجام میدادن هنوز استفاده کرد و معاف شد..الهام تو پوست خودش نبود مامانش طفلی مبل خرید و پرده عوض کرد ب این حساب ک الهام گفته بود دیگه امروز یافرداست ک بیان
سربازی هم تموم شد و موند کارش دنبال ازمون و پرکردن فرم و پارتی بود دیگه الهام بهش گفته بود ک نمیخوای هنوزم ب خانوادت بگی گفته بود چی رو الهام شوکه گفته بود منو خواستگاری ازدواجمون خلاصه دومین ضربه رابطه رو الهام خورد وقتی شنید نمیتونم بگم
اولین ضربه همون بود ک بهش گفت یکی زنگ زده خونمون و کلی دعوا والهام مریض شد ودرسشو ول کرد اینم دومین الهام داغون شد افت فشار و بازم اینقدر لاغر ونحیف بود زیر سرم رفت
کلا رضا عوض شد مدام بهانه و دلیل و برهان ب اصطلاح خودش اجبار یاهرچی اماااااا مهم این بود اگرم حق داشت ک نداشت دیگه خیلی دیرشده بود واسه مقایسه خودش و الهام.اینکه خانوادش اجازه نمیدن اون همسر دیپلمه بگیره اینکه اونا فقط خانواده از همسطح خودشون میخوان اینکه اینکه اینکه…دیگه کار هروز وشبش این بود دلیل اوردن برای قانع کردن الهام اما الهام داشت میسوخت هیچکس نمیدیدیگه الهام داشت باورش میشد ک عشق ۷.۸سالش داره ازبین میره هیچ کاری ازدستش برنمیومد مامانش اومد و کمک خواست اینبار کسی دلش نسوخت پدرم گفت وقتی حامیش شدی وقتی از کار بچگانه شون حمایت کردی باید این روزارو میدیدی حالام مهم نیست ی اشتباه بوده یکم بگذره یادش میره ان شالله ی ازدواج خوبم میکنه

اما من خوب میشناختمش شاید تصور بزرگترا ازعشق فرق داره با ماها شاید اصلا نمیدونن چیه شاید اینکه ی دختر تموم نوجوونیشو پای یکی بذاره و طرف راحت بگه شرمندم خانوادم راضی نمیشن یعنی چی فکرم نمیکشید چیکارکنم بخدا اندازه خواهرم دوسش داشتم و برام عزیز بود
تصمیم گرفتم ی اقدام هرچند کوچیک بکنم شاید بتونم کمکی بهش کرده باشم
فرداش ب مامانم گفتم کاش میشد شماها میرفتین و با رضا یا خانوادش صحبت میکردین کاش خانوادش میومدن و ازنزدیک بااینا اشنامیشدن اما خانوادم قبول نکردن هرچی گفتم گفتن وقتی خود رضا بهانه اورده یعنی نمیخواددیگه تاحالا الهامو بازی داده الانم پشیمونه دیرشده ولی چاره نیست توام کلاه خودتو محکم بگیر باد نبره

تصمیممو گرفتم و فرداش رفتم دانشگاه رضا فقط اسم و فامیلشو میدونستم و هیچ نشونی یا ظاهر یاقیافه تو ذهنم نبود.
رفتم دانشگاهش.ب شماره دوستم ک تو اون دانشگاه بود زنگ زدم گفت بمون تابیام ۱ربع دیگه میرسم.قبلش باهاش هماهنگ بودم میرم واینا.رفتیم دانشکده مورد نظرمون و اونجا تصمیم گرفتیم از ی پسری بخواد ک واسمون از اموزش لیست ساعات رضا رو بگیره اسم و فامیلش و سال ورودش و گفتم اونم رفت و اومد گفت همچین کسی نیست وااای اب یخ ریختن رو سرم گفتم مطمئنین گفت توسیستم همچین اسمی نبود.تشکر کردیم و نشستیم تو سالن.ب دوستم گفتم خدایااا این پسر چقدر حقه و کلک بوده حتی اسم و فامیل و همه دروغ چقدر بی شخصیت حالم بهم خورد کاش الهام میفهمید حداقل الان بهتر بود
دوستم گفت بیخیال بابا خودتو درگیر نکن توخواستی ی حرکتی کمکی کنین نشد ثوابتو بردی باقیشو ول کن
داشتیم حرف میزدیم من تمام حواسم ب دانشجوها بود فکرمیکردم ممکنه هرکدوم ازینا رضا باشه ولی هیچی نمدونستم ازش ک
ب دوستم گفتم میشه از اموزش بخوایم اسم اقایونی ک ورودی اون رشته و سال هستن بگه گفت برو بابا مگه ما کی استیم ک اون همچین کاری کنه واسمون چرا ول کن نمیشی.ی لحظه بهم شوک وارد شد گفتم اهااا اون دانشجوی برتر شده بود الهام گفت شده استاددانشگاه فکنم استادیار باشه واسه سال پایینی ها یا کارشناسیا گفت هستی ساکت شو تاشب میخوای بشینی حدسیات بگی گفتم دیگه نمیخوام بهش برگرده باید تف بندازم تو روش
هنوزم فکرمیکنم شاید اصلا کارم درست بود اشتباه بود نمیدونم فقط اقتضای سنم اونموقع میگفت درسته بخدا قصدم خیر بود
اینبار رفتیم اموزش وگفتیم ببخشید کدوم یکی از اساتید یا همکاران رشته….دانشجوی همینجان
گفت فقط ۳نفر ک اونم استادنیستن استادیار افتخاری و حل تمرینن.پرسیدیم الان هستن هر۳نفر گفت ۲نفر فلان کلاسن و ۱نفر تو کتابخونه سمینار دارن
خلاصه با کلی جزییات و حرف ومشکلات بالاخره ازبین ۳نفر من رضا رو شناختم همونی بود ک گفت کتابخونه سمینار دارن
با چندتا از پسرها مثلا داشتن باهم ی کنفرانس گروهی اماده میکردن ک اینم مثلا مسوولشون بود و کلی لپ تاب و کتاب و جزوه پهن جلوشون من فقط از روی مشخصاتی ک الهام مویع دیدنش گفته بود حدس زدم اینه.اون ۲نفر دیگه یکیشون کوتاااه بود مسلما نبود یکیشونم جلوموهاش تقریبا خالی بود وعینکی و فقط همین صنفر قدبلند و ته ریش و موهای پر خلاصه گفتم همینه حالا اسمش چجور پیداکنم.ی نیمساعت موندیم دوستم گفت ببهانه کتاب بریم تو ببینیم چی صداش میزنن
هرچی دنبال کتاب توقفسه ها بودیم و خودمونو سرگرم کردیم اونا فقط بحث داشتن و توضیح اصلا اسمی توکار نبود تازه بااسم کوچیک صدامیزدن همو نمیشد تمام مدت زوم کنیم ک ایا اینی ک گفتن کدومه.خلاصه ب مسوول کتابخونخ گفتیم اینا کی هستن چرا نمیرن بیرون اونم گفت کلاس پروژه استاد فلانی هطت ک سپرده ی گروهو ب اقای حسینی پس فامیلش حسینی بود
ب دوستم گفتم تو میتونی بری اما اگر کار نداری بمون کنارم گفت ۲ساعتی کلاس دارم تموم شد میام پیشت پیدات میکنم فقط نزنیش.

 

بخش دهم

اینو بگم همون اول ک با دوستم فهمیدیم اینی ک داره واسه اینا معلمی میکنه همون رضای عشق الهام هست ی جوری شوکه شدم خوب قبلا هم نوشتم فکرمیکردم بااون چیزایی ک الهام ازش گفته بود وقتی الهام و دیده بیخیالش بشه دیگه ولی وقتی دیدمش این کجا و تعریف الهام کجا ی چیزی عالی تر از تعریف الهام.واقعا خوش تیپ و خوشگل و کلا عالی بود
تصورکنین وقتی اینا جمع بشه و کنارش درس خوب و خانواده خوب و وضعیت مالی خوب هم بیاد واقعا چی کم هست از ایده ال ی دختر
دلم واس الهام سوخت چرا فکر کرد این میگیرتش چراخودشو بازی داد خدایا
صبرکردم ۱ربع نیمساعت یادمه خیلی گرسنم شد مامانم زنگ زد کجایی گفتم کتابخونه نگران نباش ولی ن میتونستم برم چیزی بخرم ن ازجام پاشم فقط وفقط تو ذهنم اماده کرده بودم ک چی بهش بگم.همونجا فهمیدم ک هیچوقت نمیتونم کاری کنم ک رضا برگرده ب زندگی الهام اما میشد کاری کنه تا ضربه کمتری بخوره
بالاخره ۱ساعت طول کشید و اذان ظهر شد و تموم کردن یهو مثل برق و باد کتش رو دستش و کیف ب دست از جلوم رد شد رفتم دنبالش ک صداش کنم خجالت استرس نمدونم چی ولی صدام لرزید گفتم اقای حسینی برگشت گفتم ببخشید کارتون دارم.ی لحظه وایساد گفت سلام بفرمایید گفتم سلام ببخشید کارتون داشتم باید باهاتون صحبت کنم.گفت شرمنده ب جانمیارم از بچه های جدید هستین گفتم ن تو راهرو باید صحبت کنیم گفت اها شرمنده وقت نمازه بریم ۱ربع دیگه میرسم خدمتتون گفتم بفرمایید رفت و من موندمو کلی سوال تو ذهنم
حس اینکه پاشم برم وضو بگیرم و استین مانتوم تنگ بود باید کلا در میاوردم گفتم میرم خونه دیگه میخونم.بهتره ی چیزی بخورم تا مغزم بهتر یاری کنه

ی کیک ابمیوه خوردم و خودمو مرتب همون توراهرو موندم.اومد گفت بریم تومحوطه
نشستیم و گفت درخدمتم چ کمکی ازم برمیاد
گفتم من ازصبح اومدم دنبال شما میگردم متاسفانه هیچ نشونی ازتون نداشتم.الانم نمیدونم ازکجا شروع کنم خیلی مفصله
خیلی منتظر بود بدونه اخر این فلسفه چینی چیه گفتم من من دوست الهامم

چهرش عوض شد فکرشو نمیکرد اصلا درست مثل اینایی ک مثلا زن دوم دارن بعد زنه میاد میگه اومدم تو محل ب همه بگم ابروت بره یا محل کارش ی همچین وضعی شد گفت خوب منو الهام تموم کردیم
گفتم بهتر نیست بگین تموم کردم.من چندروز ک شب و روز دارم بهتون فکرمیکنم چجوری ب این راحتی پاگذاشتین رو ۷.۸سال عشق و علاقه.اون دختر عمرش و موقعیتهاشو زندگیشو ب شمافروخت بعد الان درست وقتی ک شما ب هدفات رسیدی تموم
سرش پایین بود و منم رگباری فقط میگفتم دوبار وسطش گفت میذارین منم حرف بزنم یا فقط میخواین خالی شین برین
گفتم اخرحرفهام بگین
گفت اینجوری ک نمیشه شما یکطرفه قضاوت میکنی مطمئنم اخر حرفهاتونم گوش نمیکنین.
خیلی گفتم و گفتم اخرش فقط ی متاسفم محکم گفتم ک مدتها بابتش شرمنده بودم.گفتم متاسفم واسه شخصیتت و بیشتر متاسفم واس الهامی ک گول توروخورد اونموقع خیلی حرفهای قلمبه سلمبه زدم نمیدونم سراب عشق و ازین حرفها الان یکمیش یادمه فقط.بهرحال من گفتم و اون خواست ازخودش دفاع کنه یا بگفته خودش حرفهاشو بگه
شروع کرد و گفت ک بقول شما من ۷سال پیش ی نوجوون بودم و نمیدونستم شروع ی شیطنت اشتباه و غلط مزاحمت تلفنی ب کجاها میکشه شاید تواون عالم من اصلا فکرم نمیرسید منو الهام ۱ماهم باهم صحبت کنیم ن اینکه کش دار بشه و ب سال بکشه.
نمیگم نخواستم اره منم خواستم ولی بخدا ب قران ب هرچیزی ایمان دارین من وقتی الهام و دیدم بهش گفتم باهزار بهانه و دلیل ک دیگه ادامه ندیم و تمومش کنیم ولی اون ولم نکرد منم گفتم عیبی نداره بالاخره ازدواج میکنه داد زدم بسه

گفتم بهمین سادگی اینهمه مدت دیدی بخاطرت تمام خواستگاراشو ردمیکنه دیدی لج کرده سرت درسشو ول کرد دیدی وساکت بودی.واقعا زندگی اینقدر سادست والکی درعوض خودت قدم قدم ب هدفهات نزدیک ترشدی
گفت چیکارش میکردم هرچی میگفتم برو دنبال زندگیت و بیخیال شو ول کن نبود.
حتی وقتی فهمیدم بهم دروغ گفته و فقط تواون خونه مستاجرهستن اینکه مامانش اونجا کارمیکنه اینکه اونا حرفشو خورد وگفت فهمیدم جدا از من هیچوقت خانوادم موافقت نمیکنن بخدا بهش گفتم مدام بهانه میاوردم حتی یبارم دعوامون شد سر دروغهاش ولی اون خودشو ب اون راه میزد من نتی ب مامانشم گفتم لطفا نذارین بهم زنگ بزنه دیگه چیکارمیکردم.ازخودش بپرسین من از چندسال پیش بهش گفتم ازدواج کن و برو دنبال زندگیت از کی دیگه بهش زنگ نزدم و فقط اون ول کن نبود و خلاصه گفت و گفت اخرشم فهمیدم تواین مسئله هردوشون مقصرن هم الهام هم رضادیگه حرفی نموند و خدافظی کردم فقط گفتم هیچوقت یادتون نره چ اشتباه بزرگی کردین اونم گفت قبول دارم الانم هرکاری بگین حاضرم بکنم باناراحتی رفتم وقتی رسیدم خونه سرم قد ی اتاق گنده بود مامانم گفت چرا اینجوری شدی چته گفتم ازصبح دنبال تحقیق وکتابم اخرشم هیچی رفتم غذاخوردمو خوابیدم تمام حرفهای رضا مثل نوار تو ذهنم بود
نمیدونم شاید بخاطر تنهابودنم شاید ترحم دوران کودکی اماهرچی بود من خیلی ب الهام وابسته بودم واقعا تحمل ناراحتی و غمشو نداشتم هرچند ک الانم هردورو مقصر دونستم رفتم خونشون حالش اصلا تعریفی نداشت ازش خواست هر کادویی هدیه کارت یادگاری هرچی ازش داره جمع کنه هیچی ازش جانذاره تمام چیزایی ک رضا رو ب یادش میاره جمع کنه.
اومدیم تو حیاطمون و ریختمشون تو یباغچه یکمی نفت ریختم روشو کبریت زدیم الهام ازاولش اشک ریخت ولی من سنگ صبورش بودم گفتم محکم باش دختر این چادرو جانماز و روسری ی انگشتر فیروزه چندتاکارت تبریک عطر خیلی بودن ایناش یادنه خیلی ریزو میز دیگه همه رو سوزوندیم
سرشام وقتی حرف الهام ورضا و ضربه روحیش واینابود پدرم گفت نگفتم این دختر خودشو بیچاره کرده یهو مامانم گفت همون روزی ک زنگ زدم خونشون و ب مادرش گفتم جلوی پسرتو بگیر باید میرفتم و میزدم تو دهن این پسر هوسباز و عیاش وااای خونه دور سرم چرخید گفتم شمازنگ زده بودی خونسرد گفت اره گفتم وای مامان چرااخه یادته چقدر الهام اذیت شد گفت خواستم چندسال پیش جلوی اتفاق امروزو بگیرم ولی خودش نخواست دختر ساده
مدام تو ذهنم میگفتم نکنه همون باعث شده بود رضا لج کنه و دی.ه الهامو نخواد و ارینجور چیزا ولی باز میگفتم ن خودش گفت بادیدن الهام و فهمیدن وضعشون و دروغهاش تصمیمشو خیلی وقت پیش گرفته بوده
خلاصه روزها کذشت و پدرم گفت یکی از همکاراش واس پسرش دنبال ی دختر خوب میگرده ولی خوب چندان مورد عالی نبود میگفت ادرس و تلفن بهشون دادم ولی گفتم نگه ما معرفبشون کردیم خوب یا بد باشه فردا میفته گردن ما گفتم بابا چرا دادی
گفت دختر خوب یادته از اخرین خواستگار الهام چقدر گذشته درست سال ۸۸بود نزدیک عید
فاکتورمیگیرم ازروزهای غیرمهم
خلاصه اومدن خواستگاری و الهام خواست بهم بگه یکی اومده
مامانم یکبار سقط داشت و من خیلی نگرانش بودم رنگش زرد و پریده لاغر بی اشتها و میل…الهام درست مثل کسی بود ک سقط کرده خیلی خیلی داغون شده بود دیگه ارایش نمیکرد دیگه ارایشکاه نمیرفت خیلی بهم ریخته بود ی جورایی داشت باورش میشد همه چیز تموم شده و چاره ای مز فراموش کردن نداشت ازطرفی هم بحث۷.۸سال بهترین روزها و شباش بود ک دقزقه ب دقیقه با رضا همنفس شده بود.خلاصه الهام نثل شمع درحال سوختن و مدارا با زندگی
خواستم تو ی موقعیت مناسب بهش بگم و ازش حلالیت بگیرم واس زنگ زدن مامانم ولی هیچوقت موقعیتش پیش نیومد بچه ها خیلی دعوای بدی داشتن سر همونکه رضا فکرکرده بود کار الهام بوده بگذریم اومد و گفت ک پسره کاردانی خونده و درحال حاضر تو داروخونه کارمیکنه داییش پزشک داروساز و اینم تو داروخونه پیش داییش قراره بعد ازدواج طبقه بالای پدرشوهرش زندگی کنن و اینکه ی مشکل کوچیک داشت موقعی ک بچه بوده میفته روزمین نزدیک خونشون ودستش اهکی میشه اونحا بنایی میکردن گویا خلاصه دستشو میزنه ب چشش و چشم چپش نابینا بود اما ی چشم مصنوعی روش بود یعنی ظاهرا پیدانبود خلاصه گفت مامانم ناراحت شده گفته واای اگر فامیل بفهمن اما خودم واسم مهم نیست ربطی نداره ب کسی خلاص گفتم الهام دوستش داری ازش خوشت میاد هیچی نگفت گفتم ب دلت نشسته هیچی نگفت گفتم چرا میخوای بله بگی دلیلت چیه گفت ما۳بار صحبت کردیم بهش همه چیزو گفتم اونم قول داده تلافی شکسته شدن دلمو دربیاره بهرحال الان ک دوسش ندارم ولی شاید بعدها بتونم بهش دل ببندم فقط میدونم صاف و سادست مثل خودم پسرخوبیه شیاد نیست همونجا خواستم بگم الهامم عزیزم خودتم مقصر بودی اگر خیلی وقت پیش توام ی تکون بخودت میدادی زودتر ازینا خودتو پیداکرده بودی بگذریم بازم نشد بگم معمولا مشهدیا میرن حرم عقد میکنن بعد میان محضر رسمی میشه و ثبت شناسنامه رفتیم حرم خیلی شلوغ بود بالاخره دختراول خانواده خودش و عروس اول خانواده شوهر.تا عاقد شروع کرد خطبه خوندن اشکهاش ریخت ازاول تااخر خطبه فقط گریه کرد تا گفت وکیلم همون بار اول گفت خیلی راحت وساده و سرد گفت بله و ادامه گریه.. دستمو انداختم گردنش بوسیدمش و تبریک و ارزوی خوشبختی فقط نگام کرد و سکوت نمیخواستم یبول کنم اونی ک جای خواهرم و ی روزی ارزوم بود شاهد عقدش باشم تو دلش چی میگذره.گفتم الهام خوشحالی فقط با چشم گفت اره همه فکر کردن از خوشحالی زیاد گریه میکنه مثلا چ تحفه ای بودن اونا زن عموی شوهرش تیکه هم انداخت ولی فقط من میفهمیدم چی بهش میگذره.

 

بخش یازدهم

ازحرم تاخود محضر دل تو دلم نبود خدایی شوهرش پسر خوبی ب ظر میومد ازهمه بیشتر پدرومادر الهام خوشحال بودن ک بالاخره ازدواج کرد ولی من همیشه میترسیدم ازش نکنه داشت لج میکرد نکنه داره بازندگیش میجنگه نکنه باز بچگی کنه این فکرا مدام دیوونم میکرد
رسیدیم محضر و اونما قشششنگ استرس و دودلی و ابهام تردید ارچی ک فکرشو کنین ک نشون بده ی دختر در استانه پشیمونی هست و انگار منتظر ی بهانه تلنگر ی چیزی ک بهش بگن اگر نمیخوای امضا نکن هنوز چیزی نشده ک ی صیغه محرمیت خوندین ک همین الان فسخ میشه نمیخوای امضا نکن بله نگو ب محضردار ولی هیچکس چززی نگفت و الهام بدون رغبت و بادستای یخ بخ و لرزان امضا کرد
عید ۸۹عقد کردن
درست اخر فروردین ۸۹استادمون واسه سمینار ازمون خواست بریم دانشگاه فردوسیپاموگذاشتم تو دانشگاه تمام حرفهای اونروز برام زنده شد نمیدونم چرا اینقدر قاطی شده بودم بااین قضیه هرچی بود روم تاثیر گذاشته بود.دانشکدمون فرق میکرد و چون ما فقط واس ی درس اونجا بودیم حضورمون خیلی کم بود .بهرحال اهمیتی ندادم و دنبال انتخاب موضوع و ارائه و روش کار و گروه بتدی و اینا بودیم رفتم کتابخونه ک بپسم میتونم موقتی تاپایان ترم با کارت دانشجویی خودم ازونجا استفاده کنم ک یهو جلوی در بهم گره خوردیم هیچکدوم سلام نکردیم ولی قشنگ متوجه شدم وقتی رد شد ازکنارم اونوقت شناخت منو حدودچندماه گذشته بود ازون صحبتهای اونروزمون
بهرحال اون روز کارم تموم شد رفتم خونه و فرداش دانشگاه خودمون و بایدهفته۳بار میرفتیم دانشگاه فردوسی.الان شاید خیلیا بشناسن اونو ولی اصلا اصلا مهم نیست.عمق مطلب مهمه.بهرحال چندروز بعدش جلسه دوم کلاسمون اومد توکلاسمون و استادمون گفت واسه ارائه پروژه و سمینار و کلا برنامتون باایشون کارکنین و کلا من ازایشون کاراتونو تحویل میگیرم.بچه ها ازینجاشو توداستان خودم نوشتم اینجادیگه نمیگم …فقط یک کلام الان رضا شوهرم نیست
ازونطرف مشکلات خودم و دانشگاه ودرس و فشار ازونطرفم مامان الهام گفت اون باشوهرش اختلاف نظر دارن باهاش صحبت کردم فکرکردم فیلش یاد هندوستان کرده نگو حق داشت شوهرش یکمی تعصبی بود و بددل و بااون چیزایی ک الهام از گذشتش گفته بود حساس شده بود دوست داشت بدونه الان کجابوده مثلا خطش مشغوله باکی بوده و ازینجور حرفها اینم بهش برخورده بود وقهر
یادتونه همون روز اولم تو کتابخونه درگیر همچین درسی بود کلا مسوولیتش رو همچین پروژه و سمینار و اینابود و بعدها همین فعالیتهاش واسش پارتی شد
دانشجوی نخبه دانشگاه فردوسی بود کسی ک استادحل تمرین شده بود و بدون کنکور ارشد خوند

خلاصه قهرواشتی الهام شروع شد و شوهرشم تاحد کمز حق داشت اخه اینم لج میکرد مثلا نمزگفت کجام الان توب بگو حالا دخترخوب پرا اذیتش میکنی این شد ک اونم هرروز حساس تر شده
مامان الهام باز طبق معمول از روی سادگی گفت بهتره اینا زودتر عروسی بگیرن و زرن خونه خودشون اونجوری کمتر ازهم دورن شکی نمیمونه.خلاصه خانواده داناد استقبال کردن تالار نختصری گرفتن امااااا جهیزیه در حد جهیزیه من بچه ها مامانش چنان جهیزیه ای بهش داد ک شاید تازه قسطهاش تموم شد فقط و فقط بخاطری ک فامیل نگن نداشته نداده یا طفلی یا هرچی چنان دخترش ابرومند رفت خونه داماد چ مبلی چ لباسشویی ظرفشویی
لوازم برقی تکمیل چینی و….خلاصه کامل و بهترینهای اون سال واقعا دستش درد نکنه طفلک

خلاصه رفتن و همون ماه فهمید بارداره کمابیش رابطمون کمرنگ شد راهش تقریبا دور بود اونموقع تازه وات ساپ نصب کردیم مدام عکس میداد ازمدل لباسش ارایشش فکرکردم خوشبخته و راضی چون میکفت دیگه کمتر حساسیت داره روش و اینم راحتتر بود یکمی ویار داشت اما مادرشوهرش میپ ستیدش اصلا اشپزی نمیکرد میرفتن پایین میخوردن میومدن بالا یا بیرون تفریح و گردش بعد زایمانشم همونمور نوزادو نگه میداشت ک بدن تفریح

ترمم تموم شد و من واس ترم اخر کلی کارداشتم..اما مگه مشغله هام تمومی داشت مردادماه مامانم گفت قراره خواستگار بیاد واسم و اماده باشم .مامان وخواهر و زنداداش رضا بودن اما مامانم نمیدونست اینو فقط گفتم ک بدونین جریان من ازکی شروع شد درست الهام ماه اول بارداریش بود.

خلاصه فهمیدم الهام داره ب بهترین نحو دوران بارداریشو طی میکنه و خیلی اوضاع رو ب راه بود ب ظاهر اینو چت و عکسهامون میگفت.خلاصه منم ازینطرف درگیر اتفاقهایی شدم ک در اینده ضربه سختی خوردم.خیلی سخت
وقتی استادمون گفت ازین ببعد باایشون یعنی همون رضا باید کارکنین و ی جورایی مسئول پروژمون شد واقعا بهم استرس وارد شد اونموقع هیچ حسی بهش نداشتم و نمیدونستم ک اون بمن علاقمند شده خودش گفت ازهمون روزی ک رفتم باهاش صحبت کنم عاشقم شده بود
سعی میکردم خودمو بی تفاوت نشون بدم و فقط وفقط پیرامون همون کلاسمون اگر سوال یا مشکلی بود یا مثلا تو اسلاید و پاور درست کردنهام بقیه نمیتونستن بهم کمک کنن ازش راهنمایی بخوام خداشاهده ک اصلا بهش توجه نمیکردم و نزدیک نمیشدم.ی روز تو محوطه صدام زد ک خانم ….کارتون دارم.برگشتم و اجازه خواست صحبت کنیم وقتی از علاقش و اینکه ازهمون روز اول ک منو دیده بهم علاقمند شد و…خلاصه گفت و گفت و من فقط درست مثل ادم های کر ولال گوشهام داااغ دستما یخ خدایااا چی میگه من عداقه الهام رضا دلم میپیچید بهم حالت تهوع گرفتم وقتی گفت منتظر جوابتون میمونم بلندشدم و بدون تداحافظی رفتم حتی بعدها گفت تا ایستگاه اتوبوس دنبالم بوده چون حالتم عادی نبود
تواتوبوس فقط ۷.۸سال دوران دوستیمون باالهام جلو چشمم بود و عاشقی اون با رضا و ابراز علاقه رضا بمن گییییج بودم
وقتی رسیدم خونه خواستم سیییر تا پیاز و واسه مامانم بگم اما یهو بخودم اومدم ک چرا هنوز چیزی نیست حساسشون کنم.بازالان هزارتافکرمیکنن گفتم چزز مهمی نیست خودم از پسش برمیام میذارمش سرجاش
رفتم دانشگاه و بهش گفتم واسم این برگه رو امضا کنین میدونستم مسخره یا خنده دار بود ولی خواستم بفهمه ناضرم اون درسو دوباره بخونم اما توکلاسی ک اون هست نباشم.نفرت چندش غرور یا هرچیزی ک بشه گفت همکلاسیام خیلی ناراحت بودن گفتن هیتی اخه چرا چی شده گفتم مسیرواسم مشکل نمیتونم بیام ترم بعدی ان شالله
توبرگه تایپ کردم ک من این ترم امادگی حضور تو درس و نداشتم و اسم اونو نوشتم ک با اطلاع ایشون انصراف دادم از کلاس
گفتم امضا کنین تا بدم اموزش دانشگاهم.گفت نمیکنم گفتم ب درک نمیام دیگه و رفتم
فقط وفقط قصدم این بود بفهمه بخاطر اون دیگه نمیام.گفت مشکل چیه گفتم شما اگر امکان جابجایی هست میام وگرنه با شما نمیخوام کلاس داشته باشم
تصوراینکه ی شیاد حقه باز دروغگو فریبکار و کلی چرند دیگه بخواد بمن اموزش بده ترجیح میدم بیفتم این درسو
خیلی توهین کردم بهش خواستم تنفرمو بفهمه همکلاسیم رویا فقط میخواست ارومم کنه گفت هستی استاد سخت گیره بیخیال شو رفتم دانشگام ب اطتادم گفتم میشه من ترم بعدی بردارم گفت نمیشه این درس واس ترم اخر نمیشه مشکل کجاست گفتم مشکل خودمم نمیتونم این ترم بیام فردوسی هرجایی باشه مهم نیست اما فردوسی نپیتونم استاد خواهش میکنم
حرف اونم یکی بود گفت نمیشه.گفت فردا بیا فردوسی منم میام ببینم میتونم کاری کنم.فردا رفتم اصلا تصور اینکه استادمون میخواد مثل بچه ها ازمون بازخواست کنه نمیکردم. رضا رو خوند ک اومد دفتر اساتید یهو گفت شماباهم پ مشکلی دارین ک نمیخواین باهم باشین

وااای خشکم زد سریع گفتم من کی گفتم باایشون مشکل دارم گفتم نمیتونم بیام اینجا دانشگاه خودمون مسیرش سرراسته اینجا مشکل دارم.استادم گفت اولا نمیتونی ترم اخر برداری دوما ۱۰ترم دیگه هم باید بیای همینجا مگر اینکه باایشون مشکل داشته باشی.رضا تمام مدت ساکت بود.گفتم مشکلی نیست ترم بعد برمیدارم و چندواحدمو میذارم بمونه ک اخر حساب نشه رفتم بیرون با چشمهای خیس اعصاب خورد و کلافه
حس کردم رضا تو محوطه صدام زد ولی اهمیت ن ادم فقط رفتم بیرون و سریع باتاکسی رفتم سمت خونه فقط گریه کردم و خودمو فحش دادم ک الکی الکی ی ترم دیگه موندم
توهمین دوران الهام بهم پیامک میداد و باهم ارتباط داشتیم و قراربود هرموقع میاد خونه مامانش بیاد ببینمش
تاشب حالم خراب بود مامانم پ سید گفتم بخاطر ی مشکل من ترم بعدی نمتونم تموم کنم بیچاره شدم
خواستم بگم ب چ دلیل ولی نتونستم.
سرشب واسم پیامک اومد ک پرا بچه بازی درمیاری این چ کاریه اخه نوشتم شما میدونستم کیه گفت رضام اسمشو گفت.نمیگم ک قاطی نکنین
جواب دادم نمیخوام جایی ک توهستی باشم نمیتونم نفس بکشم تمام ۷سال علاقه الهام واسم زنده شده نمیتونم تحمل کنم حضورتو گفتم گفتم
اون شب تا اذان صبح پیام دادیم
گفت چرا قبول نمیکنی بخدا الهام ولم نمیکرد ازش بپرس تواینمدت چندبار گفتم تموم کنین زندگیت تراب میشه ماک نمیتونیم ازدواج کنیم پس بیخیال شو ولی اون میگفت عیبی نداره تاهرموقع شد بمونیم فقط تاوقتی خودت بگی دیگه این اخرم من زدم ب سیم اخر ک تمومش کردیم بپرس ازش
خلاصه پیام وپیام و اخرش گفت نماز بخونیم بخوابیم فردا زنگ میزنم.تدایا حالم از خودم زندگیم این چیزی ک داشت رقم میخورد بهم میخورد خدایااا
فرداش زنگ زد هرچی من دلیل و منطق ک تو شیادی نامردی اونم ۱۰۰برابر بیشتر میتونست حرفهای قانع کننده بزنه گفت چطور میتونی الهامو بگی اشتبده کرده منو نمیگی اشتباه کردم
خودتو جای من بذار ب تدای احد قسم نمیدونستم چ کنم ک ولم کنه حتی ب مامانش کفتم امااونم مشتاق ادامه بود التماس کرد تمومش نکنم وگرنه دوباره زنگ میزنن خونمون ابرومو پیش خانوادم میبرن
خلاصه روزها زنگ و پیام و تو دانشگاه حرف تااینکه قانع شدم ی مدت بشناسمش
فقط مونده بودم باالهام چ کنم چطور ب اون بگم رضا گفت اونم ازدواج کرده میگی خوشبخته مادرشده فعلا نذار بفهگه بعدها هم ک واسش عادی میشه
همونجام تصمیم گرفتم تا وقتی ک صلاح دونستم ب خانوادم هویت رضا رو نگم

نمیدونم چراااا همون روزهای اول ارتباط منو رضا الهام شوهرش رفت تهران پیگیری واردات دارو اینم اومد خونه مامانش و پیله ب من ک هرموقع کلاس نداری بیا پیشم یا من بیام.اما حضور الهام فقط حس خفگی واسم داشت.عذاب وجدان استرس نمدونم چی بود فقط یادمه فراری بودم ازش
میگفت چرا مثل قبلها نیستی ازم سرد شدی چیه عروس شدم نباید باهام بپری زشته اووفه
میخندیدم ک ن بابا درگیر درسم اخراشه روم فشاره خدایااا بکشم راحتم کن چراا اخه چرا
ی روز الهام خونمون بود رضا پیام داد بهش گفتم الهام پیشمه فقط نوشت بهترین فرصته ازمن ازش بپرس منم بیشتر حالم بد شد زبونم مثل چوب شد چشام میسوخت بچه ها هنوزم مثل الان جلو چشمه اون روزها خیلی بد بود خیلی
نمیدونم پرا حس میکردم شدم هووی الهام
درحالیکه اون عروس شده مادرشده خدایا نجاتم بد
چندبار تو ذهنم اومد ک ازالهام سوال بپرسم نمیدونستم چی و یا از کجا ولی فقط وفقط دلم میخواست ک ی جوری ازطرف اونم بهم ثابت بشه اشتباه نمیکنم و رضا مورد خوبیه
ولی تامیومدم خودمو جمع و جورکنم و بگم یهو پشیمون میشدم وااای تمام مدت الهام حرف میزد ولی من اونجا نبودم اصلا نمیشنیدم نرفهاشو فقط خودمو الهام و رضا رو ۳راس ی مثلث تصور میکردم ک هیچکدوم ب اون یکی نمیرسه
بهرحال نگفتم چیزی بهش و حرفی از رضا نزدم فقط از احوالش اوضاع زندگیش و شرایطشو اینا حرف زدیم
فهمیدم شوهرش بهتر ازقبل شده ولی هنوزم یکمی مشکل داشتن ک شاید الهامم بی تقصیر نبود
رضا گفتم نمیتونم و نمیخوام اصلا ذره ای یاد تو بیفته .بهم قول داد خودشو بهم اثبات کنه هرطور ک بخوام و اینکه فقط وفقط اون اتفاقهارو ب پای اشتباهات نوجوونیش بذارم و دیگه حرفی نزنیم
روزها میگذشت و با بیشتر شدن شناختم نسبت ب رضا مطمئن تر شدم بهش.واقعا همونجور ک میگفت بود.هرچی بیشتر حرف میزدیم بیشتر میشناختمش ولی چیزی ک ازارم میداد تمام تعریفها و حرفهای الهام بود.واای خدایا ی روزی همین ابراز علاقه ب الهام بوده ی روزی ب الهام گفته دوستت دارم ی روزی باالهام همو میدیدن ی روزی ی روزی داشتم دیوونه میشدم ی بار ازم پرسید احساست بهم عوض نشده فقط سکوت کردم گفت چی باید باشم ک منو بخوای چیکار کنم قبولم داشته باشی یدفعه اشکام ریخت گفتم من نمیتونم دیگه گریم بندنیومد
محکم کوبید تو پیشونیش ک هستی توروخدا یکم منطقی باش فکرکن تو با یکی اشنا میشدی و اون بعدها بهت میگفت قبل تو با یکی اجبارا دوست بوده گفتم بهش دروغ نگو تو شروع کردی بازشروع کرد ب قسم و قران ب جون مامانم ب همین امام رضا من خواستم اونا نذاشتن ب پیغمبر خدا گفتن میان دم خونمون ابرونو میبرن جلو خانوادم منم سنم کم بود میترسیدم بعدشم ک دیگه خودم تمومش کردم ..چرااینقدر اذیت میکنی هردومونو فکرکن اصلا الهام نمیشناختی تازه میتونی ازش بپرسی گفتم بس کن حالم خوب نیست
تو بد برزخی بودم رفتم مشاوره
۳جلسه رفتیم ک فقط اخرش بهمون گفت بستگی ب خودتون داره ک چجوری کنار بیاین بااین موضوع
بمن گفت کم چیزی نیست اینکه ۷سال بایکی درارتباط باشی و اخرش براحتی بذاریش کنار شاید بعدها این در مورد خودتم پیش بیاد واینکه کلا رضا پسر خوبی بنظر میاد اگر میخوای بهش اعتمادکنی فقط ب پای ی اشتباه جوونی بذار و واسه همیشه فراموشش کن وگرنه همینحا تمومش کنین بعداون مرتب رضا میگفت تو بمن اعتماد کن بخدا پشیمون نمیشی هستی قول میدم زندگیمو ب پات میریزم فقط ب ی رضای جدید فکرکن تمام اونادو فراموش کن بذار کنار هم خوشبخت بشیم و اینجوری شد ک منم خودمو سپردم ب سرنوشت
روز ب روز بیشتر علاقمند میشدیم و منم حسابی گیر درسام بودم هرموقع لام بود و کمک میخواستم رضا هرلحظه شبانه روز اماده بود.خلاصه امتحانهام نزدیک شد و رضام نگران درسهام میخواست ک بیشتر درس بخونم حواسمو بدم ب درسام و قول میداد کمتر بهم زنگ و پیام بده ولی نمیتونست.خلاصه بهترین روزهای ی رابطه همون روزهایی ک اردونفر خودشونو روی ابرها میبینن و خوشبخت ترین ادمهای دنیا درجریان بود.اون پروژه بدون پارتی بازی البته با کمک رضا بهترین نتیجه رو داد و استادمون با خنده معناداری خواست بمن بفهمونه ک متوجه همه چیز شده
دلم میخواست ب مامانم بگم ک تو دلم چی میگذره بهش بگم عاشق شدم بگم یکی و دوستدارم اما نتونستم همیشه میگم کاش همون موقع گفته بودم.کاش همون موقع ازالهام پرسیده بودم و یا بهش گفته بودم ولی بعضی وقتها واسه بعضی کاراا چقدر دیر میشه اینقدر دیرمیشه ک فکرمیکنی باید صدسال پیش همچین کاری کرده بودی و حسرتش دیگه فایده ای نداره
امتحانها تموم شد و دیگه هیچ بهانه نبود برم بیرون خونه ن اینکه اجازه نداشته باشم اما چون ما هیییچ فامیلی نداشتیم مشهد و فقط دوستام بودن خوب گاهی ک واقعا با اونا بودم بیرون و فقط هفته۱بار میشد با رضا همو لبینیم اونم بهانه اای مختلف
خرید کتاب یا سینما یا خرید کفش واس اون هیچوقت نمیشد الکی تو خیابون بچرخیم بی دلیل و هدف میترسیدم نکنه یکی ببینتمون و بد بشه
ی بار بیرون بودیم گفت واست ی انگشتر خریدم دلم میخواد دستت بندازی.تو سینما بودیم رویا دوستمم بود همینکه بازش کردم دنیا رو سرم خراب شد چشمام سیاهی رفت سرم داغ شد گیج رفت یهو وسط فیلم رفتم بیرون دنبالم رویااومد
درست شبیه همون انگشتری ک واس الهام خریده بود خوب لامصب چرا دقیقا مثل اون اخه کی گفت اصلا انگشتر بخری دلم اشوب بود اونهمه رو خودم کار کردم ک مثلا فراموش کنم ولی بااین هدیه همشون و اوار شد رو سرم
مدام میگفت چی شده حرفی نزدم گفتم دلم دردمیکنه هرچی پرسید حرفی نزدم رویاربت و رضام خوایت تامنو برسونه نزدیکترین ایستگاه توراه گفتم پچرا خواستی ازارم بدی الان؟خواستی چی رو ثابت کنی چرا دقیقا شبیه همون انگشتر الهام برام گرفتی خشکش زد گفت هسسسستی بس کن ب قران من یادم نبود اون چ شکلی بوده گفتم چطور من با یکبار دیدنش یادمه تو یادت نیست
گفت تومیخوای فرداهام تو زندگیمون بگی اینو گفتی ب الهام یبلا اینجارفتی باالهام قبلا اینو تریدی براالهام قبلا
هستی توام خواستی فراموش کنی بخدا یادم نبود بس کن اذیتم نکن
اتوبوس اومدم بدون خداحافظی سوارشدم تمام مسیر تماس و زنگ نزد تاخونه فقط فکر کردم فقط وفقط فکرم این بود من نمیتونم فقط دارم خودمو باری میدم
اخشب طبق معمول بهم تک زد ک اگر میتونم جواب بدم تک بزنم فقط پیام دادم من نمیتونم همینجا تمومش کنیم
زنگ زنگ زنگ فقط رد دادم اخرش نوشت تو دیوونه ای نمیدونم چرا میخوای ازار بدی منو اگر واقعا منو دوست نداری باشه تمومش کنیم منم اصراری ندارم و بای

همون ۱انگشتر لعنتی و نفرین شده بهم ریخت منو واقعا کم اوردم کلافه و داغون اماتوخونه خوددار بودمو فقط تواتاقم راحت بودمو هندزفری گذاشتم فقط اهنگ گوش میدادم.درست۲۴ساعت بعد پیامش ک نوشت اصراری نداره و بای و منم هیچ زنگ و پیامی نزدم.خودش بهم پیام داد نقش من توزندگیت چیه جواب ندادم نوشت اصلا دوستم داری جواب ندادم یادمه ۱۰پیام داد بعدش زنگ زنگ زنگ اخر نوشت باشه جواب نده الان زنگ میزنم خونتون واای انگار برق گرفتتم یهو نشستم سرجام گفتم نکنه زنگ بزنه بازم خودمو کنترل کردم یهو تلفن خونه زنگ خورد و قطع شد نوشت هستی جوابمو بده دق کردم
گفتم پس چرا قطع کردی زنگ بزن خوب
گفت خواستم بفهمم میخونی یا ن حداقل ی نقطه بذار متوجه بشم میخونی.خیلی حرف زدیم روزهای بعدشم مدام قهر و اشتی و بقول رضا ناز کردنهای منو منت کشی اونو خلاصه گذشت و گذشت تا نزدیک تولدش شد تمام فکرم خرید ی هدیه مناسب و ب در بخور ازطرفی یادوار خاطرات بود ک ب ذهنم فقط ساعت مچی اومد ک داشت.و ست کیف پول و کمربند چرم بود خلاصه خریدم و کادوش کردم صبح تولدش گفتم بریم بیرون کارت دارم خودش میدونست تولدشه.وقتی بهش دادم خندید و تشکر کرد
گفتم چرا میخندی گفت بری خونه بهت میگم.متوجه نشدم اشرارش کردم گفت اصلا راه نداره باید سوپرایز شی گفتم لوس تولد تو بوده اونوقت من سوپرایز شم گفت خواستم روز تولدم بهت کادو بدم بدکاری کردم بهرحال رسیدم خونه مامانم نبود پیام دادم کو؟توفکرم مسلا بسته یا نامه یا سبد گل یا چیزی تو این مایه ها بود ازطرفی سکته میزدم مامانم خداااا خلاصه مامانم اومد و کلی خرید کرده بود و عصبانی ک کجارفتی تاحالا
فهمیدم قراره عصر واسم خواستگار بیاد مامانم طفلی گفته امادگی نداریم فردایاپسفردا اونام گفتن سخت نگیرین فقط نیمساعتی مزاحمتون میشیم جهت اشنایی اولیه .مامانش خواهرش و زنداداشش اومدن درست ماه دوم بارداری الهام بود گمونم
شوکه شدم گفتم چرا بهم نگفتی قبلش گفت فقط خواستم بهت ثابت کنم مردونه اومدم جلو من بخاطر تو همه کاری میکنم الان شرایطم خیلی جور نیست ولی از بابام خواست از نظر مالی نظر پدرتو جلب کنه فقط میمونه خودت مطمئن باش پشیمونت نمیکنم .اینیدر گفت و گفت دل تو دلم نبود ی کت و شلوار پوشیدم و موهامو صاف شونه کردم تا نزیک کمرم بود فقط از یکطرف با ی گیره حفظشون کردم هنوزم این مدلی هستم توخونه شوهرم دوست نداره بسته باشه مو…خلاصه مامانش فقط نگام میکرد گفتن ک خیلی ازتون تعریف شنیدیم و اینا و پسرمون خیلی اصرار کرده حتمی الان بیایم و خلاصه یکم حرف زدیم خواهرش تیلی صمیمی شد باهام زنداداشش هم سن مامانم بود فهیم و جاافتاده بهرحال ۱ساعت و نیم بودنو بعد پذیرایی رفتن قرار شد مامانم بپرسن ک دوباره کی بیان ک پدرهام باشن و باقی ماجرا مامانم شبش واس بابام گفت و اونم خیلی مخالفت نکرد گفت درسش و سربازیش تموم شده فقط کارش میمونه ک گویا استادش قول همکاری داده خونه هم پدرش گفته مشکلی نیست فقط میمونه تحقیقات و نظر خود هستی بعدازم خواطتن درمورد رفتارش تو دانشگاه و اینا بگم و نظر خودمو وااای رضا مدام میگفت کارت عروسی چ مدلی بخریم تالار کجا دوست داری و ازینجور رویا بافیا منم دل تو دلم نبود خیلی تصور کردن اون حس وحالاا کار سختی باید تجربش کرده باشین تا متوجه بشین.

 

بخش دوازدهم

پدرم تصمیم گرفت ک اول با رضا و خانوادش اشنا بشه و بعد اگر صلاح دونست برن تحقیقات و ادامه ماجرا..واای منو رضا تو اسمونها بودیم هرشب تاساعت ۲فقط چت و پیام و زنگ دل تو دلمون نبود دیکه ازخدا چی میخواستم تواین مدت ۳.۴ماهه ب اندازه ی عمر ب رضا علاقمند بود مطمئن بودم پدرم و مامانم بادیدنش همون اول نظر مثبت میدن.ازونطرف بینهایت مادررضا و خواهرش و زنداداشش ازمنو مامانم تعریف کرده بودن و ب باباش گفته بودن ارچی پدر من گفت قبول کنن چون مورد خیلی خوبی هست و رضا واقعا انتخاب عادلانه ای داشته..زنگ زدن قرار شب جمعه گذاشتن و دلشوره های منو رضا شروع شد
باهم چک میکردیم ک چی بپوشیم چی بگیم واای مگه شب جمعه میومد حالا دلشوره استرس انتظار هرروز ب رضا خودمو نزدیکتر حس میکردم
اونم ذوق و شوق داشت.بالاخره شب جمعه رسید حتی تالحظه روشن شدن ماشین پدرشم بهم پیام میداد
اومدن با۳ماشین برادربزرگش و خانومش.برادردومی وخانومش.برادر سومی و خانمش.خواهرش و شوهرش.پدرو مادرش
ی کت شلوار سرمه ای شیییک تنش بود ک همونو هم روز بله برون پوشید بینهایت قشنگ شده بود
ی دسته گل طبیعی و ی جعبه شیرینی دستش بود از اشپزخونه اپن زیر پرده همشونو دید زدم.پرده عمودی بود و زیرش قد ی بنداشت جای نگاه بود غافل ازینه سایه ام افتاده و همه متوجه دید زدنم شدن😅
بالاخره نوبت چای بردن شد ک ب مامانم گفتم عمرا نمیتونم بیارم استرس دارم خودت چای ببر من قندون میذارم روی میز و میشینم فقط قبول کرد خدایی ترسیدم خرابکاری شه بهرحال قند گذاشتم رو میز و نشستم
یهو جو برعکس شد و پدرش اجازه خواست ک من صحبت کنم.بعد با رضایت پدرم پرسید خوب خانم…این اقازاده خیلی ازشماتعریف کردن و خانومها هم تاییدش کردن الان خودم میخوام امضای پایان کار و بزنم همه خندیدن ازش خوشم نیومد چ غروری باخنده گفتم همه لطف داشتن اما امضای اصلی متعلق ب پدرم و مهر تایید کار مامانم هیت همه با لبخند تایید کردن منو.بهرحال گفت دخترم پطرمونو ک دیدی شرایط کار و سربازی و خونه ایناهمه سربندی حساب میشه مهم ذاتش هست و مردونگیش ک بشخصه تاییدش میکنم همه بچه هامو البته خواستم بگم ماطبق رسم و دین خدمت رسیدیم این ما واینم پسرمون و این شما و شناختت امیدوارم اگر صلاح هست این پیوند انجام بشه منم سرررررخ اجازه خواست ازپدرم ک بریم تواتای حرف بزنیم و پدرم گفت بله حتما وما صساعت تواتاق حرف زدیمو خندیدیم
گفت چش سفید چجوری ب بابام گفتی امضای اصلیت واس پدرته الحق ک سرتقی منم گفتم دلتم بخواد خلاصه گفتیم و خندیدیم تااینکه صدامون زدن
وقتی اومدیم بیرون پدرش گفت شیرینی بخوریم یاهنوز میخواین حرف بزنین.مامانم گبت وای حاج اقا ب این زودی ک نمیشه جواب داد باید فکراشو کنه و…خواهررضام گفت اینا فکراشونو کردن ک مااینجاییم بعدهمشون خندیدن اما پدرم ناراحت شد یکمی از طرز شوخی
نشستیم و پدرش گفت اگر موافق باشین صحبتهای نهایی هم بشه هرچنددیروقت شده ولی اگر موافقین مهر و تاریخ عقد و…اعلام کنیم و بریم دنبال مراسمات.پدرم گفت حرفتون متین اما بهتره چندروزی هم مافکرکنیم مشورت کنیم نظرمونو اعلام میکنیم و ان شالله درخدمت هستیم حالا چ عجله ای و خندید اونام رفتن ب امید جواب پدرم ک فهمیدم میخواد بره تحقیقات واینا پدرم در عرض۱۰روز کل فامیل عروسهاشون کسبه محل همسایه ها دانشگاه اساتید منزل دوستاش خدایا مسول بسیج دانشگاه همه وهمه رو پرس وجو کرد وخلاصه نظر مثبت داد ک بیان همون جمع قبلی اومدن و ۲پدر سر مهریه توافق نداشتن حتی یبار پدرش گفت جسارت نباشه قرارنیست ک روی دخترتون قیمت بذارین چ حبره اخه باانصاف پدرمم گفت بحث قیمت نیست بحث ارزش گذاشتن داماده خلاصه منو رضا بوق بودیم بهرحال کنار نمیومدن وباوساطت مادررضا ک حاج اقارو راضی کرد مهریه تعیین شد و ب خواست پدر من قرارشد اول۶ماه نامزد باشیم و بعد عقد رسمی کنیم ک ای کاش این شرط و نمیذاشت وااای دیگه بهشون برخورد پدرش پاشد بااخم گفت بعد ۲۰روز این جوابمون هست چ معنی داره با جواب بله شما بازنامزد بشن اونم ۶ماه
پدرم خیلی خونسرد گفت واسه خودشون میگم بهتره ی مدت بیشتر باهم اشناشن.نامزدی هم ی جور تاهل و تعهده مااکثر فامیل ی مدت نامزد میشن بعد عقدرسمی میکنن.پدرش خیلی داغ کرد گفت بعد اینا۶ماه تمام بخوان باهم برن و بیان وحرف بزنن گناهش گردن منو شماست.برادرشم گفت بهتره عید موقت بخونیم این مدت بعد رسمیش کنیم.وااای یعنی چی این اداها چیه اخه این چ شرطی بود رضا رو دیدم ک مثل اینایی ک هیچ اراده و اختیاری ازخودش نداره حداقل بگه مخالفه و نامزدی معنانداره اگر اون پیشقدم میشد منم حمایتش میکردم ولی ساکت بود و مثلا خواست بزرگترها ب توافق برسن.خون خون پدررضارو میخورد بعد توافق زورکی مهریه این شرط نامزدی خیلی اذیتش کرد ازونطرفم منو رضا فکر کردیم همه چزز تمومه وای باز۶ماه این وسط خدایاا اگر تواین مدت اینا بفهمن ک رضا همون رضای الهام هست ک همه چیز داغون میشه
خودمونو سپردیم ب خدا
بچه ها من اونموقع چ گناهی داشتم؟
واقعا رضا ب تمام معنا تک بود.ن تنها بحث ظاهرش بخدا رفتار و شخصیت و ایمان و معرفت و شعورش یکطرف خانواده اصیل و نامدار و تحصیلاتش و حالا خوب پرستیژ و ظاهر عالیشم یطرف
حالا بقول خودش تو گذشتش ی اشتباه یا خطایی بود مثل خیلیا واقعا باگذشت زمان و بیشتر شدن شناختم دلیلی نداشت ک عاشقش نشم.درثانی رضا بعد دیدن الهام و بعد بافاش شدن دروغهاش ازون خواست تموم کنن ک اونم چسبیده ب این ول کن نبود.واخر سر این رضا بود ک نخواسته بود یعنی اگر تواین رابطه رضا خواهان ادامه و الهام جواب رد میداد شاید نظرم عوض بود و همیشه فکرمیکردم چشم رضا دنبال الهام مونده و جواب رد میدادم اما رضا الهام نخواسته بود و این واسم راحتتر بود پذیرشش

حالا بهرحال دلیل جوونی خریت عشق هرچیز اسمش باشه من عاششششق رضا شدم با تمام ومود.گاهی فکر میکردم مگه میشه کسی رضا رو نخواد
فرداش موعد ازمایش گذاشتیم و قرارشد بعد گرفتن جواب عصر بریم نرم و خطبه عقد طبق رسم همه مشهدیا اونجا خونده بشه دل تو دلمون نبود اصلا نفهمیدیم ک کلاسهای اموزش خانواده و ان کلاس دیگشون چی گفتن منو رضا فقط روزشماری میکردیم واس پایان این۶ماه.برادرخانم برادرش محضردار بود و راحت برگه ازمایش بهمون داد و دیگه نخواست این مدت هماه شناسناممون گرو بمونه اونجا.خلاصه مامانم و تواهر رضا همرامون بودن جواب و ۲ساعت بعدش دادن ما رفتیم ی دوری بزنیم تو بلوار اونجا بهش گفتم ببین رضا این ی امتحان فقط دعا کن تواینمدت اینانفهمن بعدش کم کم باهاش کنار میان.همیشه فکرمیکردم مهم منم وقتی ببینن من با رضا خوشبختم و اون اتفاقها هیچ ربطی ب زندگی مشترکمون نداره و باشناختی ک از رضا دستم اومده بود میدونستم خیلی زودتر نظر تایید خانوادمم گرفته میشه.دل تو دلش نبود میگفت بخداا بدونی بابام چ جنجالی راه انداخته اما همه خانواده بخاطر اصرار من راضیش کردن فقط ارچی پدرت گفت قبول کنه بخدا هستی بابام ی فامیل و ی محل سرش قسم میخورن وقتی بگه نانزدی معنانداره هیچکس نمیتونه حرفی روش بزنه ولی فقط بخاطر اروم شدن جو و رابطه ها من دندون رو جیگر میذارم عیبی نداره خدا کمکمون کنه اشک تو چشمام جمع شد گفت مهم تویی بابات بگه کوهها رو جابجا کن باید انحام بدم خواستم رونیش عوض شه گفت وااای چرا خالی میبندی اخه مگه میتونی نداقل بگو دخورهای تو بزرگراه و هردو خندیدیم رفتیم مواب و گرفتیم بهمون تبریک گفتن مامانم واقعا از رضا خوشش اومده بود قرارشد قبل نماز مغرب حدودای عصر بریم حرم ساعت دقیقشو زنگ میزنن وااای رفتم تونه رضا شروع کرد چی میپوشی چیکارمیکنی اصلا اروم و یرار نداشت ازدید اون امین عقدموبتم یعنی رد شدن ی خان دیگه و ورود ب مرحله مدید.مامانم گفت مامان رضا گفته از نظر مامانعی نداره اگر بخواین ارایشگاه ببریمش مامانم گفته بود الان لازم نیست اونم گفته بود شگون نداره ارایش ک نمیخواد ولی ی اصلاح خوش یمن هطت.من ابروهام پر بود ولی مرتب سیبیلم نداشتم همون اول ورودم ب دانشگاه صورتمو وصلاح میکردم رفتیم ارایشگاه ۲محل دورتر نمیدونم چرا میترسید میگفت هنوز ن ب داره ن بباره همه میان تبریک و اینکه نمیخوام تومحل فعلا بپیچه
خلاصه باتاکسی رفتیم و ابروهامو حالت دخترونه قشنگی تمزز کرد یکمی چهرم بازتر شد وای کاش زودتر رفته بودم
ب رضا نگفتم خواستم یهو ببینم سوپرایز شه.چ عالمی داشتیم خلاصه عصر بهمون زنگ زدن و سرساعت اوندن دنبالمون و فقط ی چتدر سفید بردیم و منو رضا هرکدوم تو ماشین پدرامون بودیم و بازهم تاخود حرم پیامک
اصلا فکرنمیکردم منو ندیده باشه چون دم در پیاده شدن و حال واحوال پرسی کردن ابروهام تابلو تمیزشده بود چجوری ندیدگذاشتم پای استرسش.همون کت شلوار معروف وای مدل موهاش و اون ته ریش خوشگلش هنوزم تو ذهنمه فقط ی عاشق اینموری جزییات یادش میمونه بگذریم رسیدیم حرم و رفتیم کل خانواده اونا و ما قسمت صحن جمهوری و ی عاقد پیدا کردن هگینکه خواستیم بشینیم مامانش ی چادر سفید خوشگل گل مخخل حریر بینهایت شیییک دراورد انداخت رو سرم مامانم گفت حاج خانوم خودم اوردم واسش اونم خندید گفت این رسم چادر عروس و باید داماد بخره خلاصه ب محض انداختن چادر سرم و خواستیم بشینیم ی جمعیتی دورمون جمع شدن.اخه مشهد رسم شده دور عروس و داماد میان میشینن بعد ازشون میخوان لحظه جاری شدن خطبه واسشون دعاکنن چون میگن یکی از مواقع استجابت دعاست.

 

بخش سیزدهم

خلاصه منم خجالت.
مامان و بابامم طبیعی بود خوشحال بودن داداشم سنی نداشت خیلی خوشحال بود بالاخره هرچی بود عقد تنهادخترشون بود.خطبه خونده شد وهمه صلوات و نقل ریختن کلی عکس گرفتن اونموقع خیلی ممنوع نبود مسل الان هرچندالانم مزندازن اما دزدکی از خدام حرم.خلاصه پدرم دستمو گذاشت تو دست رضا و ازش قول گرفت هیچوقت نذاره اب تو دل امانتیش تکون بخوره.خلاصه رضام دست پدرمو بوسید و بامامانمم روبوسی کرد پدررضام منو بوسید ی سکه بهم داد مادرشم بوسیدم و جعبه رو داد ب رضا و اونم ی نشون تک نگین بهم هدیه داد این بود کل هدیه عقدم چادر سفید و ی نشون انگشتری گفتن واسه شام خانواده ما مهمون اونا باشیم و بازهم پدررضا خواست بااجازه پدرمو منو رضا بریم زیارت بعدش همگی شب خونشون باشیم پدرم فقط گفت گوشیت در دسترس باشه و بالبخند اجازه داد پدرش گفت اینم کلید ماشین ک راحت بیاین خونه اونارفتن و منو رضا بودیمو و صحن خوشگل ایوان طلا و امام رضا و اولین زیارت ۲نفرمون
بهرحال …نشستیم و حرف زدیم و ازهمون قول و قرارها ک همه اولش بهم میدن منتها ما در محضر ی امام معصوم و رئوف داشتیم قرارمیذاشتیم هرچی بود و مهم میشد سریع ازایشونم استفاده میکردیم و حضورش تو صحبتهامون دلگرمی بود واسمون چقدر شیرین بود دستم تودست رضا و فقط و فقط میکفت فکرمیکنم خواب میبینم.ساعتها گذشت یدفعه بهش زنگ زدن نمیخواین بیاین شام دیدیم حدود۴ساعت ماداریم حرف می زنیم.رفتیم تونشون توراه پدرم گفت تانیمساعت دیگه میرسن و من از رَا خواستم توماشین بمونیم تا خانوادم برسن.خجالت میکشیدم ک تنهایی برم تو اومدن و ۵نفری باهم رفتیم داخل
همه واسمون دست زدن طفلی مامانش نقل ریخت رو سرمون بعدها فهمیدم تو مشهد وقتی ازحرم میان میرن محضر رسمیش میکنن بعدش میان خونه خانواده عروس ی مجلس کوچیک میگیرن و شام اونجاهستن همه اماواس ما برعکس شد
بالاخره بعد شام و پذیرایی ک رضا چشششم ازم برنمیداشت بهم پیامک زد واااای چقدر خوشگل شدی تو.جواب دادم خسته نباشی تمام مشهد بهم گفتن مبارکه تو ندیدی واقعا ندیدی اونهمه توحرم نشستیم ندیدی فقط خندید همه متوجه شدن بهم پیام میدیم بخصوص خواهرش.
دیگه تقریبا مهمونی داشت تموم میشد و مامانم اروم بهم گفت اماده شو ک بریم.منظورش این بود شب نگهم ندارن.
سریع ب رضا پیام دادم گفتم رفتم خونه بهت پیام میدم ناراحت شد درست مثل بچه ای ک اسباب بازیشو ازش بگیری یادش بخیر موقع خداحافظی منم اماده بودم و یکم زنداداشاش سر ب سرم گذاشتن و خواستن شوخی های زشت کنن ک من سرد برخورد کردم.منو رضا تو پ حالی بودیمو و اونا کجابودن..نزدیک در پدرش حین دست دادن ب پدرم و بدرقه گفت اگر اجازه بدین این دوتا جوون برن بیرون یکم دور بزنن قول میدم صحیح و سالم بیاره تحویلتون بده.
بعد بشوخی ب پدرم گفت قول مردونه از پسرم گرفتم .خلاصه بابام گفت مانعی نداره هرطور راحتن ولی فهمیدم ناراحت شد اونارفتن و منو رضام خداحافظی کردیم و موقع رفتن مامانش ی پتو گلبافت داخل کادتن بهم داد گفت ان شالله سرموقع ی هدیه قابل دار تقدیمت میکنم و بوسیدم.تشکر کردم نمیدونستم این ی جور رسم هست عروس بار اول میره خونه داماد بهش کادومیدن.خلاصه منو رضا ساعت۱۱ونیم رفتیم سمت کوهسنگی مشهد و ساعت۱نوک کوه نشسته بودیم.
تمام شهر زیر پامون بود همونجور ک غرق حرف بودیم و منم سرم رو شونش گفت قول بده همیشه خوشحال باشی این مدت هیچوقت مثل امروز ندیدمت.گفتم تو قول بده اذیتم نکنی تامنم همیشه بخندم.ی نیشگون ازش گرفتم گفتم اینم باشه امانت یموقع قولت یادت نره تاساعت۲.۵پیش هم بودیم و منو رسوند خونه پدرم بیداربود و مثلا داشت تلوزیون میدید بعدها واسش عادی شد امااون شب اول عقدم خیلی واسش سنگین بود بالاخره طبیعیه اولین شب ازدواج دخترت ک تقدیمش کردی ب یکی دیگه.
وای تاخود صبح با رضا حرف میزدیم
واقعا چقدر ادم شور و شوق داره چقدر ذوق واسه زندگی باعشقت چقدر شیرین و زودگذر چقدر ساعتها میدوییدن ک کمتر پیشش باشم حیف بگذریم

چندروز از عقدم گذشت و مامانم ازم پرسید نمیخوای ب الهام بگی ازدواج کردی سرم داغ شد گفتم فعلا ن باز دهن ب دهن بچرخه مردم هزار حرف درمیارن ک نامزدی چیه چرا رسمی نکردین و ازین حرفها بذار یدفعه ب همه میگیم رضام ک نمیاد کسی نمیبینتش فامیلم ک نداریم گفت ابروهات چی میخوای فکرکنن جلف شدی و سبک سری رفتی اصلاح.گفتم مامان توروخدا یکم دوروبرتو ببین.ملت۱۵ساله ارایش دارن دیگه زمان این نرفها گذشته.اونروز فکرکردم مامانم قانع شده ک حرفی نزنه ب کسی اما استرس داشتم چون هرچیزی ازش برمیومد.

 

بخش چهاردهم

دیگه ترمم شروع شد ترم اخر غول نهایی کارشناسی درست مهرماه سال۸۹و رضام بامعرفی اطتاداش رفت تو ی مو سسه کن کور تدریس میکرد تا بتونه ازمونهای با نک شرکت کنه و یا لضو هیئت علمی غیرانتفا عی یا علمی کاربردی یا ازاد بشه خلاصه کارشم داشت شروع میشد بهم گفت بیا ب پدرت بگو نامزدی رو تموم کنیم و عقدورسمیش کنیم تمرکز ندارم هرلحظه منتظر خبر بدم گفتم حساسش کنم میترسم باز شرط تازه یا بهانه بیاره کااااش میگفتم بهش
ماتقریبا اول شهریور درست یادم نیست فکنم هفته اولش عقد کرده بودیم و حدودا اوایل اسفند موعدی بود ک پدرم گفته بود خودمم راغب بودم ک زودتر بهش بگم اگر امکان داره نامزدی رو تموم کنین و رسمی بشه خوب چکاری بود اخه همه راحت واسوده دنبال زندگیشون و این وسط منو رضا مثل اسپند رو ایش.خلاصه یبار بی منظور ب مامانم گفتم و اونم حالیم کرد همینکه پدرت خیلی راحت باازدواجت موافقت کرده ب همین راضی باش خیلی بهم برخورد گفتم ببخش مامانم ولی چرا نباید موافقت میکرد؟مگه رضا چ مشکلی داشته
گفت بالاخره تو ۱دونه دخترمونی حس میکنم کشکی دادیمت ب اینا وای کفرم دراومد گفتم اره ن اینکه واسه مهریه تیلی کوتاه اومدین یا سر مراسم و خرید طلا و..گفت توچرا خودتو دست کم میگیری ارزش تو ب اینانیست و ازین نرفها ک خانواده های عروس همیشه میگن اما من فقط بهم برمیخورد و ناراحت میشدم
نمیدونم شمام اینجوری بودین یاهستین ادم دوست داره خانوادش دقیقا اندازه خودش عاشق شوهرش باشن نمیدونم چرا ولی خیلی دوستداشتم اونام قد من عاشق رضا باشن.اصلا تصورمیکردم مگه میشه کمتر از من بخوانش رضا ی تیکه مواهر بود واسم اونموقع.
ماتقریبا اول شهریور درست یادم نیست فکنم هفته اولش عقد کرده بودیم و حدودا اوایل اسفند موعدی بود ک پدرم گفته بود خودمم راغب بودم ک زودتر بهش بگم اگر امکان داره نامزدی رو تموم کنین و رسمی بشه خوب چکاری بود اخه همه راحت واسوده دنبال زندگیشون و این وسط منو رضا مثل اسپند رو ایش.خلاصه یبار بی منظور ب مامانم گفتم و اونم حالیم کرد همینکه پدرت خیلی راحت باازدواجت موافقت کرده ب همین راضی باش خیلی بهم برخورد گفتم ببخش مامانم ولی چرا نباید موافقت میکرد؟مگه رضا چ مشکلی داشته
گفت بالاخره تو ۱دونه دخترمونی حس میکنم کشکی دادیمت ب اینا وای کفرم دراومد گفتم اره ن اینکه واسه مهریه تیلی کوتاه اومدین یا سر مراسم و خرید طلا و..گفت توچرا خودتو دست کم میگیری ارزش تو ب اینانیست و ازین نرفها ک خانواده های عروس همیشه میگن اما من فقط بهم برمیخورد و ناراحت میشدم.
نمیدونم شمام اینجوری بودین یاهستین ادم دوست داره خانوادش دقیقا اندازه خودش عاشق شوهرش باشن نمیدونم چرا ولی خیلی دوستداشتم اونام قد من عاشق رضا باشن.اصلا تصورمیکردم مگه میشه کمتر از من بخوانش رضا ی تیکه مواهر بود واسم اونموقع.
برعکس ما خانواده رضا دوستداشتن همه منو ببینن وهیچ دلیلی نداشت نامزدی پسرسونو کسی متوجه نشه.ی روز رضا بهم زنگ زد دانسگاه بودم گفت امشب ولیمه مکه عمو بزرگمه مامان و بابام میخوان اجازتو بگیرن توام بیای.حسابی تیپ بزنی گفتم وای ن گفت چرا
گفتم رضا من دلم میخواد فامیلت دفعه اول منو تولباس عروس ببینن اینجوری شیک تره واسه جشن عقدمون گفت اوووه کوتا۶ماه دیگه نازنکن اتفاقا بهتر خودتو ببینن.مامانم ذوق داره ببرتت
رفتم خونه ومامانم گفت اونازنگ زدن واسه امشب باهاشون بری دعوتی پدرت گفته فکرنکنم بیاد بازم ازخودش بپرسین میری گفتم اره

ی ست خوشگل پوشیدمو و ارایش خیلی خیلی ملیح اومدن دنبالم.پدرش جلو و منو مامانش عقب نشسته بودیم رضا مدام حین رانندگی چشمک میزد و سر ی چراغ قرمز پیامک زد جییییگر تامدتها اون پیامش وداشتم خیلی کشدار نوشته بود.خلاصه اونشب خیلی چیزا دستگیرم شد اینکه توفامیلشون کی با کی قهره کی با کی ضد ودشمن و همونجا فهمیدم ک جاری بزرگ دویتداشته خواهرشو واس رضا نشون کنه ک هنه بخصوص رضا مخالف بودن همونجا ازش خوشم اومد و ازونشب بیشتر بهش محبت کردم چ شخصیتی چ انسانی فکنین دلش میخواسته خواهرشو بده ب رضا بعد ک نشده اومد خواستگاری من و چقدر مهربون و باوقار بود حلاصه اونشب شماره همو گرفتیم و ازون ببعد بهم پیام متنی میدادیم هم سن مامانم بود حدودا۱۵سال ارم بزرگتر بود.بگذریم روزها گذشت و من شدید غرق درس و میان ترم و امتحان و تااینکه ی روز الهام اوند خونمون و گفت بی معرفت نامرد چرا نگفتی خواستگار اومده

تمام خوشیهای چندماهه من زهررررر شد بهم تمام قلبم تیرکشید فکرکردم فهمیده گفتم چی؟کی؟اها اونکه همیشه میان و میرن.

 

بخش پانزدهم

گفت عه واسه همین خواستگارهای الکی رفتی اصلاحم کردی نامرد نشو قشنگ تعریف کن کی هستن کجایی هیتن چجوریاست کارش درسش خلاصه همه رو بگو
مدام مسخره بازی دراوردم ازونطرف مثل س گ ترسیده بودم خدایااا الان ن الان وقتش نیست حداقل عید میفهمید خدایا
گفتم یکی ازهمکلاسیام بود اومدن و رفتن و نشده هنوز
گفت نشده یا نمیخوای بگی گفتم مطمئن باش خبری بشه بهت میگم حالا ازینطرف نگران الهام و گیردادنش ازونطرف نگران اینکه ازکجا فهمیده حتی خوایتگار وازهمه مهمتر نگران گفتن مامانم واقعا میترسیدم چیزی گفته باسه یا بخواد بگه.
گفت نشده یا نمیخوای بگی گفتم مطمئن باش خبری بشه بهت میگم حالا ازینطرف نگران الهام و گیردادنش ازونطرف نگران اینکه ازکجا فهمیده حتی خوایتگار وازهمه مهمتر نگران گفتن مامانم واقعا میترسیدم چیزی گفته باسه یا بخواد بگه.
خلاصه بحث و رسوندیم ب زندگیش خواستم پرت شیم از موضوع گفت باشوهرش مدام قهر واشتی هستن لخدا سر مسائل الکی و بیخودی
مثلا الهام میگفت ویاردارم ازونطرف واسش میخریده اینم نمیخورده شوهرشم جوش ک بچم الان ضعیف میشه و سوتغذیه و این نرفها .فت مدام دکتربازی میکنه تقویتی امپول قرص ویتامین خاله زنک شده و خلاصه ی بحث های الکی و بیخودی یهو از دهنش پرید گفت هییییی ما ک از شوهر هیچ شانسی نیاوردیم و هییچ خیری ندیدیم
گفتم الهام بخاطر همین نرفهای بچگانه شانس نیاوردی.دوست نداره؟معتاده؟دست ب زن داره؟فاسده؟فقیره؟خائنه؟بیکاره؟اخه دختر خوب پرالکی الکی زندگیتو خراب میکنی لذت ببر از جوونیت
ذشت و با رضا بدترین روزهای عمرمون و میگذروندیم از ایترس یهو نزدیک امتحانهام دفتم و ب بابام گفتم اگر ممکنه عقدو رسمیش کنیم رضا واسه کار ب تاهل نیازداره بهترین بهانه بود تو ذهن داغون خودم
اونم گفت هنوز ۲ماه مونده درثانی تو این ترم ک خیلی سرت شلوغه گفتم فقط ۲خانواده بریم محضر ثبت بشه فقط شناسنامه لازم داره جشن وتالار واینا باشه بعد امتحانهام گفت خودش ازت خواسته گفتم اره منم موافقم گفت بگو فردا بیان اینجا صحبت کنبم.
رضا ومامان و باباش فرداشبش اومدن و قرارشد شب جمعه یعنی ۳روز دیگه بریم ثبت کنبم.دیگه نمیشد یهو بپرم وسط مجلس ک ن ۳روز دیگه ن همین فرداصبح بریم ثبت کنیم.مهم نبود خودمو سپردم ب سرنوشت
رضا فقط میگفت مثبت فکرکن کسی تواین۳روز چیزی نمیفهمه اینقدر نترس اما دلشورم الکی نبود افتاد اون اتفاق زندگیم ک طوفانی شد دنیای اروم عاشقی ما
درست شب ۴شنبه مامان الهام اومد خونمون و بسته های سبزی ک مامانم سفارش داده بود واورد بعد بالحن ساده و همیشگیش گفت مبارکه شنیدم پریشب با گل و شیرینی مهمون داشتین و مامانم راااااااحت همه رو گفت
گفت ای بابا هنوز چیزی نشده خواستم قطعی شد خبرت کنم شما ک غریبه نیستی منم خودمو رسوندم تاخواستم قضیه رو جمع کنم مامانم تاحدودی گفته بود واونم مدام سوال میکرد مامانم جواب میداد اما اصلا تعجب نکرد و من خودم تاحدی شوکه بودم ک اصلا ایچی وایش اشنا نبود.
سریع ب رضا پیام دادم اونم گفت اخر از نگرانی و استرس میمیرم هرچی شد خببده کاش میرفتین ی جایی کاش خونه نبودین این۲روز خدایا چیکارکنم توسل بخدا کردم ختم برداشتم مدام صلوات مدام شرمنده بچه ها اسهال بودم خیلی استرس داشتم ودلشوره زندگیم ب مویی بند بود حالم تراب امتحانهام یکی یکی میومدن افتضاح روحیم صفره صفر
فرداصبحش من دانشگاه بودمو امتحان داشتم اومدم خونه دیدم مامانم گفت الهام اومده بود اینجا بهش زنگ بزن گفت تارسیدی بهش خبربدی کارت داره
دیگه خونه دور سرم چرخید زنگ نزدم رفتم خونشون تا در بازکرد گفتم سلام هیچی نگفت فقط نگام کرد من توکوچه اون توحیاطشون فقط نگام کرد بعد رفت تو گفت بیاتو.تا رفتم گفت رضا اومده خواستگاریت
محکم با جرات گفتم کی؟؟رضا کیه
گفت واقعا داری با رضا ازدواج میکنی هستی تو ورضا باهگین الان هستی تمام اون نصیحتهات تمام اون محبتهات تمام اون خواهری کردنت تمام اون خواستگار فرستادنت و اینا همش نقشه بود ب رضا برسی
ک من رضا ول کنم تو بگیریش
گفتم الهام حالت خوبه رضا کیه همکلاسیم اومده خواستگاریم میفهمی گفت اره من خرم همکلاسیت درست خونشون محل رضاشون درست پسرچهارم خانوادست درست پدرش فرش فروشی داره درست فوق لیسانسه میخواد استادبشه درست سربازی معاف شده بگم یا بسه.
گفت وقتی مامانم گفت شب جمعه عقدتون هیت اولش ناراحت شدم ازت ک پرا ریمعرفتی نگفتی بهم بعدش خوشحال شدم وخوایتم برات ارزوی خوشبختی کنم وقتی ازمامانم پرسیدم کیه اونم گفت وگفت هرچی بیشتر گفت بیشتر مطمئن شدم تواین سالها تمام محبتهات نقشه وحیله بوده حالم ازت بهم میخوره هستی ولی ب خدای احدی و واحد حسرت رضا و ب دلت میذارم خیلی بدجنسی ولی ازخودت بدتر هم هست بشین و نگاه کن ن ابرو واس تو میذارم ن رضا
دهنم خشک شد زیردلم مثل زمان پریودی تیرمیکشید هرلحظه اسهال شدید بودم ازخونشون تاخونه با دستهای خیس عرق ولرزون چشمای پراشک اومدم .دم در تو کوچه زنگ زدم ب رضا گفت الو زدم زیر گریه گفتم رضا تموم شد الهام فهمید
بخدا اصلا نمیتونستم بهش چیزی بگم لال بی هیچ اختیار واراده نذاشت دفاع کنم من گوشام کر شده بود فقط و فقط واکنش خانوادم جلو چشمام بود بعد یکساعت الهامو مامانش اومدن خونمون بچه ها خیلی مفصله فقط اینکه هرچی دروغ بود گفت بخدا تهمتهایی ب رضا میزد ک من داغ میشدم پدرم فقط ب گل قالی خیره بود اگر ۱هزارم درصد درست بودهم الهام خیلی بی حیابود ک اینقدر راحت از روابط زشت نرف میزد حتی گفت مویع ازدواجم دختر نبودم و خلاصه تهمت و دروغ و یبارم قسم خورد ب بچه تو دلش ک اگر میخواین دخترتونم مثل من بعد استفاده مثل دستمال کثیف بندازه دور بهش دختر بدید وقتی رفتن بابام ی اب دهن گنده انداخت رو فرش گفت تف ب این پسر و وجودش و تف ب من و تربیت همچین دختری رفت تواتایش و کوبید بهم.
فقط رفتم تواتاقم گریه چیکار کنم برم چی بگم خدایا ب رضا پیام دادم درهمین حین پدرم اومد تواتاق و در محکم بازکرد گفت هرچی ازین پسره اشِغال داری جمع کن شب ببرم در خونشون کلی هم نرف با حاج اقاشون دارم
منم سااااکت میدونستم نرف بزنم اوضاع بدتره فقط گفتم رضا چیکارکنیم تمام حرفهای الهامو گفتم اونم قسم ک هستی باورنکن اون دروغ میگه خدا ب کمرش بزنه چرا ولم نمیکنه و بعد خودشو نفرین میکرد ک ای کاش دستم میشکست اون شماره رو نمیگرفتم.بهرحال گفتم بابام میخواد بیاد در خونتون تمام اونارو ب خانوادتم بگه گفت خودم میام اونج.
بعد چندساعت ک توخونمون حتی تلوزیون روشن نبود رضا پیام داد داریم میایم.با برادر بزرگش ک تقریبا جایگزین پدرش بود اومدن اجازه خواستن بیان داخل پدرم نهایت بی احترامی و بدون هیچ پذیرایی و چایی و حتی موقع لرزش صدای رضا برادرش ب مامانم گفت ۱لیوان اب لطفا من اب شدم از خجالت
خلاصه گفتن و پدرم جواب داد گفتن و پدرم جواب داد تمام نرفهای الهامو۱۰۰در۱۰۰قبول داشت بدون هیچ دلیل و مدرکی
اخرش کفت اقا…شماخودت دخترداری نکن برادر من پادرمیونی نکن این دختر بچطت ولی ما ک عاقلیم این پسر مرد قابل اعتمادی نیست چطور تونستی۷.۸سال با احساس ی ادم بازی کنی بعد بگی ببخشید اشتباه بود
معذرت میخوام خوب
نمیتونم جملات پدرمو بگم.خلاصه ارچی گفتن فایده نداشت رضا ب التماس افتاد گفت ضمانت قول قسم ارپی بخواین فقط اراده کنین ب ولله ببخشینم.چیکارکنم اخه بابام فقط یک کلمه گفت گفت اصلا هرچی شما بگین من حتی نمیخوام اسمتو بشنوم تو این خونه فقط میمونه هستی یا ما یا عاشق سینه چاک هوسبازش این اقا خوددانین
فت بیرون.داداشش سرشو گرفته بود رضا فقط میزد تو صورتش و اشک میریخت منم ساکت و سفت و محکم مثل دیوار دیگه گریه نمیکردم فکرمیکردم خوابم نفسهام بسختی میومد بالا قبلم محکم ضربه میزد.
رضا رو ب مامانم کرد و گفت حاج خانوم من غلط کردم اشتباه کردم تمام اعضای بدنم مهریه هیتی تمام زندگیم تمام نق و حقوقهارو بهش میدم ککنین بامن اینکارو

حداقل الهامو بیارین تا توروی خودم بگه تا بهتون ثابت کنم اونا با مادرش منو ول نمیکردن چقدر التماسش کردم ملوی دخترتو بگیر بیفایده بود
فرداش ۵شنبه بود پدرم نشونم و چادرسفید و چندتا کادوی دیگه و اون پتوی هدیه مادرسو گرفت ازم خواست بره صداش زدم گفتم بابا ی لحظه وایسا
گفتم بخدا الهام کینه کرده اون رضا رو ول نکرده بخدا همش دروغ و تهمت بخدا رضا پاک اشتباه بوده ببخشینش گفت توخفه شو دختره نفهم چطور مارو احمق فرض کردی خواستی تاکی نفهمیم اگر عقل داشتی هیپوقت اینقدر خریت نمیکردی مثلا بعد عقدت میفهمیدم بازم بهم میزدم
فرداش بابام اونارو برد داد در خونشون و دعوای لفظی بدی کردن ک هرچی خواستن بره داخل خونه نرفته و خلاصه پس داد بهشون و فهمیدم فقط بدجور توهین کرده بود ب باباش ک چمیدونم کلاهتو بذار بالاتر و مثلا اسمت حاج اقاست و خودت دختر داری دست بردارین و ازین حرفها و خیلی حال مادرش بدمیشه
درکل موقعیت رضام تو تونشون بهم ریخت
هرموقع خواستم حرفی بزنم فقط گفت ساکت شو صداتو نشنوم دختر بی عقل
ی روز زدم ب سیم اخر گفتم پدرجان ی لحظه ب من گوش کن منم ادمم حق دارم این زندکی منم هست الان رضا حاضره هرچی میخوایم واسه ضمانت بهمون بده بنامم کنه تمام حق و حقوقها.اما منم ادمم ب خداااا تمام اونا دروغه بعدشم من همینجوری رضارو میخوام
بخدا اگر پشیمون شدم و هیچوقت سراغتون نمیام مزاحمتون نمیشم اصلا نمیذارم تو مشکلاتم باشین توروخداااا اجازه بده منم ادمم دوسش دارم توروخدا یکبارم شده منم بحساب بیار.گفت ساکت شو گفتم نمیشم من رضارو دوستدارم زندگیمو تراب نکن توروخدا گفت تو احمقی نمیفهمی مثل ی اشغال میندازتت دور گفت عیبی نداره من راضی ام فقط شما اجازه بده.یدفعه سیلی زد تو صورتم گفت خفه شو گوشیتم بده ب من
گوشیمو گرفت خاموش کرد گفت هرموقع امتحان داشتی باهم میریم…گفتم خبرمرگم دیگه امتحان نمیرم من هزچی نمیخوام فقط رضا رو میخوام
یدفعه گفت ب درک نرررررررو
با خانوادت یا رضا ازادی رضارو میخوای بسلامت برو همین الان بیا ببرمت در خونشون تحویلش بدم.دیگه هم اسم و نشون مارو نیار والسلام بازهم سکوت و سکوت
هیچ راهی نداشتم فقط از خدا خواستم گذر زمان اوضاع روبراه کنه.مدام ختم و گریه و از رضام بی خبر چندروز بعدش مادررضا و برادربزرگش و خانومش اومدن پدرم نبود منو مامانم تنهابودیم دیگه مامانمم دلش میسوخت واسم ولی کاری ازش ساخته نبود نمیدونم پرا پدرم اصلا ۱درصدم بخدا توکل نمیکرد ک باخدا معامله کنه خدایااااا رفتم بغل مامانش و گریه کردیم داداشش گفت بذار یکم زمان بگذره با پدرت هماهنگ شو بذار نرم شه ماهم سعی میکنیم رضا رو سابت کنیم ب پدرت ولی نشد نشد نشد بعدها فهمیدم رضا همون تدریس تو موسسه رو ول کرده بوده و هیچی نمیخورده وخیلی داغون بوده زمان عقدمون رسید و محرمیت ماتموم شد ولی قلبهامون باور نداشت هنوزم منتظر نرم شدن پدرم بودیم همون موقع ک من درگیر خودمو احساسم بودم فهمیدم امتحانهامو گند زدم و چندتاشو افتاده بود ۲تاشم ک نرفتم کلا اون ترم گند زدم عید شد اما هییییچ خبری از بهار تو وجود شکسته من نبود مدام درحال فکرکردن بودم رضا یا خانوادم من تک دختر بودم نمیتونستم بدون اونا نمیتونستم ولی فقدان و کمبود رضا منو سوزوند اب شدم.

 

بخش شانزدهم

منو رضا ازهم دور بودیم واسه ترم جدید رفتم ثبتنام کنم.چندواحد اخرم مونده بود.همونا ک نرفته بودم یا افتاده بودم لاغر شده بودم دیگه خبری ازون هستی سابق شاد و سرحال و خندون نبود ازنظر پدرم من باقَیه کنار اومده بودم اما حدا میدونه ارهرفرصتی استفاده میکردم ک زنگ میزدم بهش اما کم مثلا شاید هفته یک دوبار ولی همونم کافی بود شنیدن صدامون ک ب ی دبع نمیرسید هردو ب گریه می افنادیم تمومی نداشت ی روز گفت هستی بیا منو انتخاب کن
شوکه شدم باشنیدن این حرف قسم میخورد ب هرچی اعتقادداشتیم نذاره اب تودلم تکون بخوره و میگفت بعدها منو میشناسن و متوجه اشتباهشون و دروغهای الهام میشن اما نمیتونستم جراتشو نداشتم خدایااا
دستامون تودست هم بود یادته دستمو بوسید یادته جلو شمابهم یول داد یادته اینجا توحرم شما بهش بله گفتم جداش نکن ازم دل پدرمو نرم کن اقاجون قلبم دردمیکنه من میخوامش و زار میزدم رفتم کنار ضریح شلوغ بود ب پهنای صورت اشک میریختم و ضجه میزدم تو رو ب جوونی جوادت دل جوونه مارو پیرنکن دست رد ب سینمون نزن تو رو ب جوادت قسم منو خورد نکن یا رضا یا مرگ اقاجون صدامو میشنوی ی خانومی بهم گفت خوش بسعادتت التماس دعا نمدونست چرا گریه میکنم رفتیم خونه صدام کیپ بود مدام بغض واشتم مدام ابریزش بینی مدام دل درد پریودی و اسهال خدایا عذاب تا کی
رضا ازم دلخور بود ک پرا یکبار نمیگم من رضا رو میخوام و تماااااام ازونطرف نمیتونستم شدنی نبود بخدا نبود ولی رضا باور نمیکرد ازم دلخور بود
ی روز مامانم گفت الهام زایمان کرده نمیدونم چ مشکلی داره ک اومده خونه مامانش و اینجا دارن ازش مراقبت میکنن بخدا لحظه ای خوشحال نشدم دلم بحال اون نوزاد بیگناه سوخت
خلاصه امتحانهااومدو منم درسم تموم شد با روحیه تراب و داغون و شکسته.
پدرم ب خیال اینکه ۴.۵ماه گذشته و دیگه صیغه باطل شده و ازونطرف کادوهدرو هم پس دادیم و منم حرفی نزدم ک مسلا بین اونا رضا رضا رو انتخاب کردم گوشیمو بهم پس داد و همچنان جو سنگین و سختی توخونه بود.ی روز رفتم مشاوره بهم گفت بنظر میاد یکم صبرکنی پدرت موافق شه میل خودته یا لیخیال سو یا صبرکن.
داشتم ب توصیه مشاوره عمل میکردم و بارضا بخدا وائمه متوسل شدیم همزن اوضاع خبردارشدیم الهام و شوهرش درحال جدایی هستن دیگه دنیا واسم تیره و تارشد پدرم گفت بیا تحویل بگیر اگر الان زنش بودی باز این دختره دنبال شوهرت بود اخه چرا شما جوونا نمیفهمین خدا بهمون رحم کرده و مدام شکر خدا میگفت
باامام رضا این بود قسمهای من اینجوری جوابمودادی
هرچند طلاق الهام تا پارسال رخ نداد ولی همون موقع خبر اختلاف و مداییشون دوباره پدرمو جری تر کرده بود
زمین و زمان واسمون وخدا و انام رضا و ائمه هیچکس کمکم نکرد رضا مال من شه رضامو ازم گرفتن لعنت ب دنیا لعنت لعنت لعنت لعنت
گاهی میگم این دنیا ی سفر زودگذره کاش هیچویت نیومده بودم توش
بهرحال صبرکردم ودرست روز سالگرد عقدمون با رضا تداحافظی کردم گفتم برو دنبال زندگیت فقط وفقط داری زجرمیکشی پدر من هرروز ک افتاب درمیاد بهت لعنت میگه هرشب ک میخوابه شکر تدا ک دخترش گیر ی گرگ نطفتاده اون حالاها دلش راضی نگیشه ب پای من نمون بروووو
رضا شکست خورد شد زنداداشش بهم گفت رضا پیر.
اخرین حرفم ب رضا این بود
آرشم میسپارمت دست خداااا
دیدارمون ب قیامت
خوشبخت اونی ک تو مال اون میشی
خدانگهدار.
گذشت و هیچ تماس وزنگ وپیامی نبود واین وسط فقط من بودم ک اب شدم پدرومادرم شاهد سوخان من بودن ولی چ فایده نیومد سراغم

تااینکه حدود۱سال گذشت و من تو ی مدرسه مشغول کارشدم بصورت حق التدریسی غیرانتفاعی…سرمو گرم کردم هفته ای۳روز اونم عصرها ریاضی جبرانی داشتم واسشون حالم ازهنه چی بدبود وگرفته ودیگه حتی مریم هم دوست نداشت باهام درتماس باشه نزخرف سده بود سگ ب تمام معنا

ی روز مدیرمون گفت چرا اینقدر بیحوصله ای تواین سن وسال تو ک مجردی چرااخه خندیدم گفتم خانم…من مادرزادی بداخلاق بودم..والدین بچه هام گاهی شکایت کرده بودن ک چرا اینقدر جدی وبی حدصلست و …درکل توخونه ودوستام ب زور حرف میزدم حوصله نداشتم

روزها نمیگذشت مدام منتظر بودم ک میاد حتما میخواد بادست مربیاد مکه میشه اون خجالت کشیده حتما هرروز میاد پنهونی منو میبینه ولی
دلم طاقت نیاورد ی روز دل ب دریا زدم و گفتم بهش زنگ میزنم ببینم حالش چطوره ازتلفن کارتی زنگ زدم دیدم ن خیلی هم حالش خوبه تاگفت الو نتونستم حرف بزنم ساکت بود گفت جرا حرف ننیزنی الو الو قطع کردم چ راحت مس سالمه گوشیشم درسته ولی منو فراموش کرده ب همین راحتی
دیگه بخودم ثابت کردم من احمق فقط الکی منتظرم اون داره زندگیشو میکنه من دیوونه دارم سکته میکنم.

گفتم باید منم زندگی کنم اما نتونستم نشد خواستم نشد قلبم شکسته بود دلم خون بود ب این راحتی گذاشتمو رفت شاید من منتظر ی نازکشیدنش بودم شاید دنبال ی بهانه بودم توبد شرایطی بودم حتی اگر منم ۹۰درصد اشتباه کرده بودم وخیلی تقصیرداشتم وان بیگناه عالم بود بازهم ارزششو نداشتم ک بیاد و توضیح بده یاازم خودش بخواد ک بمونم حس کردم تمام ابرازعلاقش تظاهربود شاید متوجه علاقم شده بوده و خودش فقط تظاهربوده گیج بودم بدترین روزوشبهایی ک ی دختر داشتهیچکس ازهمکارام نمیدونستن ک من عقدموقت بودم وخودمم حرفی نزدم دلم نمیخواست چیزی راجع بهش بگم.تااینکه باجلسات و اردوهایی ک میرفتیم با شعبه های دیگه مدرسمون بامدیر شعبه دیگمون اشناشدم خانم خوب وپخته ای بود روان شناسی خونده بود و ازصحبتاش لذت میبردم ی روز پرسید خانم…چقدر ساکتی شما من هنسن توبودم بمب انرژی بودم چطوری بابچه ها ارتباط میکیری پس؟؟
نمیتونستم واسش بگم دلم نمیخواست حالاک شناسنامم سفیده خودمو الکی نقل مجالس کنم اونم محل کارم.خلاصه تمام سعیمو کردم کونشون بدم بیخودی توخودمم وکلا ادم ساکتیم اونم خیلی کنجکاونشد کم کم باهمکارا جلوس کاری داشتیم مثلا ۴تامعلم ریاضی باهم کتابو تقسیم کنیم وسوال طرح کنیم ک همه یکسان باشه..تمام جلسات تومدرسه بود وتاعصرطول میکشید حدودا هردوهفته یکروز بود گاهی کمتر..ی روز موقع خداحافظی همون مدیر شعبه دیگمون پرسید مسیرت دوره برسونمت تشکرکردم گفتم ن خیلی مزاحم نمیشم گفت ن مراحمی خواهرزادم اومده دنبالم میرسونمت..ی لحظه شک کردم و گفتم ن ممنون.خندید گفت بامن راحت باش شاگردت ک نیستم ک خندم گرفت گفتم اختیار دارین بااون قیافه مزخرفم رفتیم وبعدسلام سوارشدم.

 

بخش هفدهم

مسیرم طولانی نبود توهمون فاصله گفت ک خواهرزادم مثل پسرمه خودم بچه ندارم اما جای پسرمو پرکرده شرمندشم همیشه واونم با ی لبخند تاییدمیکرد وگفت خاله این چ حرفیه..خلاصه من گوش میدادم و نزدیک خونه تشکرکردم وتعارف زدم و رفتم..حس کردم ک این موضوع اتفاقی نبود و ازقبل برنامه داشت واسم ولی چ فایده تصمیم گرفتم اولین فرصت بهش بگم و اگر یک درصد قصدی داشته منصرفش کنم اخه اصبا شرایط روحیم خوب نبود شایدم دلم هنوز منتظر بود بهرحال ناراحت شدم ک کاش میکفتم قبلا خودم

دلم نمیخواست حتی فکرشو کنم ک چ نیتی داشت ک خواهرزادشو اورد و اما باز بخودم میگفتم شاید واقعا اتفاقی بود ولزومی نداره هرچی دارم و روکنم و این فقط ی تصادف بوده ..گذشتم و اهمیت ندادم حتی ب مامانم نگفتم.شب عکس نامزدمو نگاه کردم شبی بود کعقد کردیم چقدر چشماش قشنگ بود چقدر شییییک بود.هرکسی میگه شاهزاده رویاها اون واسه من همون بود بلکه بالاتر.
چندروز بعد همکارم گفت مبارکه .
متوجه نشدم پرسیدم چی مبارکه گفت حالا ماغریبه شدیم کی شیریتی بخوریم گفتم درست حرف بزن کی چی شیریتی چیه گفت بابا امروز خانم…مدیرهمون شعبه اومده مدرسه وباخانم مدیر درمورد توصحبت کرده و…
وااااای خدایا پس حدسم درست بود گفت کحایی تو کی شیرینی بخوریم گفتم دلت خوشه بابا ممنون کگفتی..رفتم پیش خانم مدیرمون و تاخواست چیزی بگه گفتم شرمندم گویا خانم فلانی درموردمن باشماصحبت کردن خواستم بگم من قصدازدواج ندارم بهیچ عنوان بکین ایشون منتظر نباشن.خندید گفت یوااااشتر چ خبره کی گفته خواستگاری بوده توچرا بهم ریختی چته تو کدوم خبرچینز خبراورده درثانی هرموقع لازم بود بخودت میکفتم گفتم مهم نیست فقط خواستم شمابگید قبل صحبتشون باخودم ک کلا مطرح نشه من…گفت باشه تواروم باش خوب میگم فقط توچته چرا اینقدر عصبیی حیفه بخدا سنت زیادنیست اینقدر کلافه ای.
چندروز بعد مامانم صدام زد وگفت ک ی خانمی تماس گرفته دیگه تحملم تموم شد گفتم چقدر نفهمه من گفتم بهشون دیگه مامانم ناراحت شد گفت چته تو چخبرته نوبرشو اوردی بفرض اون پسره رفته ونمیاد تاکی منتظش میمونی خبربیارن واست ازدواج کرده راحت میشی چرا خودتو مارو ازادمیدی.
اشکام ریخت گفتم حضورمن اینقدر ناراحتتون میکنه گفت اره دیگه ۱سال پدرمونو دراوردی انگار دوروزه رفته بفهمه دخترمن تموم شد رفت نانرد بود بی وجدان بود هرچی بود حداقل دیگه نخواست خودش پاپیش بذاره یبار باخانوادش نیوند یبار زنگ نزد ک خداقل ما بخاطر دل تو ی بهونه واسطه ای بفرستیم چرا اذیت میکنی خودتو الانم نمیخوای ب درک ولی مارو هم درک کن تاکی کنار تو شاهد گریه واشکت باشیم ۲سال ۵سال اخرش چی تاکی فرصت میخوای بسه دیگه.
هیچی نگفتم رفتم اتاقم دوباره عکسارو نگاه کردم دیدم مامانم راست میگه اون داره زندگی میکنه حتماسرکارمیره ی فردام ازدواج میکنه امامن چی نشستمو عکسارو پاره کردم تمام سی دی هامو شکستم تمام جزوه هامو ریزریزکردم خواستم مثلا هیچی ازون نباشه تمام کادو و عطر وگل هرچی داشتم ریختم توکیسه…ولی ته دلم فقط اشوب بود.

فرداش خانم مدیرم گفت بیا کارت دارم و خواست دلیل رد کردن خواستگارو بدونه گفت خانم …خانواده موجهی دارن خواهرزادشم میشناسم پسرخوبیه زشته بیدلیل میکی ن حداقل بذار بیان بعدبگو ن گفتم اونجوری زشت تره بی احترامی میشه نمیخوام ک مردمو سرکاربذارم من الان شرایطشو ندارم شاید بعدها اماالان ن اصلا خودم شخصا باخانم…صحبت میکنم وعذرمیخوام.

خواستم همون هفته اینده بعدجلیه کاریمون شخصا عذربخوام و بهش بگم مشکلمو و مطمئن بودم ک اونم منو درک میکنه و..صبرکردم هفته بعد جلسه تموم شد و گفتم باهاتون کاروارم اونم خیلی طبیعی رفتارکرد اول عذرخواستم وفقط خواست توضیح بدم ک کامل ازاول واسش گفتم وتمام مدت دستم تودستش بود دیگه اشکام داشت میریخت گفت برو صورتتو بشور برگشتم واسم حرف زد گفت حق داری و اصلا جای تعجب نداره رفتارت فقط اینکه باید قرول کنی ی اتفاق بوده و تموم شده توام تموم شده بدون درست مثل کساییکه طلاق میکیرن عشقتون تموم شده اما زندکی ادامه داره بخودت فرصت بده و بجنگ با احساست تغییر بده شرایطتو فرصت بده ب دلت ک بتونه جایگزین پیداکنه.
گفتم یک سال تمام سعیمو کردم فایده نداره گفت ب من اعتماد کن من ارشد روانشناسی هستم فکن رفتی مشاوره بذار حداقل خواستگارهارو ببینی باخودت کناربیا شاید بتونی یکی رو بهتر اون جایگزین کنی نمیدونستم چی بگم فقط ساکت گوش میدادم گفت اونروزم خودم خواستم خواهرزادم ببینتت چون ازت تعریف کردم خواستم اول هموببینین بعد بیایم الانم هرجور دوستداری ولی حداقل یکبار امتحان کن خودتو حرف بزن بنظرم مردخوبی میشه واست گفت اما خودت واسش بگو شرایطتو اززبون خودت بشنوه بهتره.
بالاخره قبول کردم و قرارشد زنگ بزنن ک بیان ولی درست حس ی عروسک داشتم ک دارم بازی میکنم فیلم ونقش هیچی واقعی نبود واسم.
خودش وخالش وپدرومادرش اومدن پدرش اول خوشش اومد بعدمادرش ازصحبتهاش میشد فهمید مامانش چادربود وچندان راضی نبود بدون چادر اومده بودم واینکه گفت معمولا رسمه عروس چایی میاره ن مادر ک باخنده رفع شد حرفش.

یکمی از اصالتها گفتن و اینکه تفاوت رسومی زیادداشتیم و خالش یاهمون خانم مدیر شعبه دیگه گفت بهتره ۲نفری یکم باهم صحبت کنن.
راهنماییش کردم توحیاط رفتیم و نشستیم ومیوه اورد واسمون مامانم و من ساااکت خیره ب باغچه.اونم میوه نیخورد حدود۱۰دقبقه خسته وکلافه شدم متوجه شدم ازش خوشم نمیاد واونم همینطور خوایتم بهانه درست کنم بریم تو و برن دیگه جواب معلوم بود گفتم ببخشید اگر حرفی نیست بریم تو منتظرن گفت یعنی میوه نخورم بادهن پر گفت ی ان خندم گرفت مثل بچه ای ک تاحالا میوه ندیده و تو مهمترین مرحله زندگیش بازم میوه میخوره وبی اهمیته.
گفتم ن شما بفرمایید تموم شد بریم.

 

بخش هجدهم

دستاشو پاک کرد و گفت عذر مبخوام فکرکردم ساکتین دارین سوالاتونو اماده میکنین گفتم اتفاقامن هیچ سوالی تدارم جزیکی اونم چرا اومدین خواستگاری گفت چون میخوام ازدواج کنم گفتم ن منظورم منه چرااومدین خواستگاری من گفت چون خالم کامل میشناختتون و خودمم با دیدنتون متوجه صحت حرففاشون شدم.گفتم بهتون گفتن من الان شرایط ازدواج ندارم ازتظر روحی گفت اره اما گفته ک شمانظرت عوض شده.
گفت بذارین ی سری صحبتهامو بشنوین بعد شمابگین ببینیم مشکل چیه؟
گفت متولد۶۵هست ازدرسش گفت کارش گفت اینکه واقعا جای بچه نداشته خالش هست دوسش داره حکم مادری داره ازخانوادش شغل پدرش و ….و اینارو تقریبا درمورد من میدونست….اخرپرسید حالا میشه بگین شما مشکلتون چیه؟
گفتم من قبلا ازدواج کردم اکثرانمیدونن حدود۱سال پیش اماهنوز خودمو باورندارم اینکه بتونم دوباره شروع کنم توخودم نمیبینم نمیخوام خدایی نکرده ضربه بخورین مثل من پس باشرمندگی معذرت میخوام خواستم پاشم گفت میشه بشینین..چجوری اشناشدین چقدر عقد بودین چرا بهم زدین کلا همه چیزو میشه بگین گفتم چرا گفت خوب حق من هست ک کامل بدونم راحت تصمیم بگیرم.گفتم احتیاحی نیست چون من نظرم منفیه ورفتم داخل.
رفتم تو بعدمن اونم اومد ک اخماش توهم بود خانوادش تشکر کردن و خدافظی و خالش اومد گفت چیشد گفتم هیچی مناسب هم نیستیم خندید و رفتن.بعدشم خانوادم پرسیدن ک چی گفتی ناراحت بود گفتم هیچی ازدواجمو گفتم دپرس شد والسلام رفتم اتاقم حس کردم رفتارم خیلی زشت بود ولی اونجا متوجه نبودم.

امتیاز 3.00 ( 1 رای )

کد امنیتی *

برای افزودن روی شکلک کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است